#دلتنگ_پارت_192
بی هیچ حرفی سرشو تکون داد..با اسلحه محکم کوبیدم توی سرش که بیهوش پخش زمین شد
نگاه مسعود کردم..بی حرکت و با تعجب بهم خیره شده بود
رفتم نزدیک و گفتم_وقت این کارا نیست
و دوباره محکم کوبیدم توی سر این یکی که حالا مسعود فقط گرفته بودش و پخش زمین شد
اون دوتا پسر اومدن و تن بی جونشون رو بردن و اومدن
حرکت کردم سمت در..مسعود خندید و مشتی آروم زد روی شونم
در باز بود..آروم داخلشو نگاه کردم.دورتا دور حیاط پر از نگهبان بود
آروم رو به مسعود و اون دوتا که حالا اومده بودن گفتم_اسلحه هارو بی صدا کردین؟
مسعود_همه چی حله
دوتا اسلحه که دست کاریش کرده بودن تا صدای شلیک گلولش به گوش نرسه دستم دادن..از لای در هردو دستمو داخل بردم و تک به تک شروع کردن به شلیک
مجبور بودم تیر بزنم..اما زدم توی پاهاشون تا نمیرن
وقتی فهمیدم تموم شدن رفتیم داخل
سپردم دست بچها زنگ بزنن تا بیان و این ها رو هم ببرن و وقتی بیهوش اومدن ولشون کنن چون نه ما رو دیدن نه چیزی
یه در بزرگ آهنی اونجا قرار داشت..دوتا نگهبان اونجا بودن
تا اومدن شلیک کنن،تیری بهشون زدم کردم که پخش زمین شدن
من_شما همینجا میمونید..حساب اونو من باید برسم
مسعود_شهاب احمق نباش..یه بالایی سرت میاره
من_چیزی نمیشه.همینجا میونید تا من اون دخترو نجات بدم
به ناچار ایستادن و رفتم سمت در
* * *
romangram.com | @romangram_com