#دلتنگ_پارت_191
_کجا بریم؟
من_روستاهای اطراف.میسپارم به بچها با کمکت خونتون رو بفروشن برو روستا یا جای دیگه
_دمت گرم آقا
رفتم سمت میز و از توی کشو اسلحه ای در آوردم و قسمت کمرم قرارش دادم
من_آدرس این سه تا مکانو بگو ببینم
* * *
الان ساعت هشت شب هست..کلی آدم جمع کردم..واسه هر کدوم از مکانا حداقل سه چهار تا ماشین پر از آدم فرستادم..خودم به همراه مسعود و دوتای دیگه رفتیم سمت گاراژ..شک داشتم که اونجا باشن
یک ساعته رسیدیم..ماشینو با فاصله و دور از دید پارک کردم و پیاده شدیم..من میرفتم و اونا پشت سرم.تا جایی که کاملا نزدیک شدیم
گوشه ی دیوار ایستادیم..دست بردم و اسلحمو در آوردم
چهار نفری جلوی در نگهبانی میدادن
رو بهشون گفتم_نظام پور تو و این برید دوتاشونو بکشونید اون طرف و بیهوش کنید این دوتا هم با منو مسعود..وقتی کار تموم شد بیاید داخل
_چشم آقا
با تحکم بیشتری گفتم_کسی کشته نمیشه.شیرفهم شد؟
_بله آقا
سرتکون دادم..اون دوتا آروم رفتن..سروصدایی ایجاد کردن
دوتاشون همونطور که میخواستم موندن و دوتای دیگشون رفتن
مسعود_از پشت حمله میکنیم
گاراژ طوری بود که این ها فقط جلوی قسمت در ورودی ایستاده بودن و از اونجایی که با سینا کار دارم نمیتونم ریسک کنم و از قسمت های دیگه برم..باید همه بیهوش شن تا سینا نتونه کاری کنه
آروم و بی صدا رفتیم پشت سرشون..با علامت من هردو نزدیکشون شدیم
اسلحه رو گذاشتم روی سرش و گفتم_اگر زبونت بچرخه مغزتو متلاشی میکنم
romangram.com | @romangram_com