#دلتنگ_پارت_194


از خوشحالی گریه میکردم

سینا بلند شد..با اسلحه رو به روی شهاب قرار گرفت.شهاب هم همینطور

سینا_قرار بود فردا بیای

شهاب_باید میفهمیدی بدقولم..گفتی کاریش نداری خوک کثیف

سینا_چجور اومدی داخل؟

شهاب بی توجه بهش گفت_اسلحتو بزار زمین..آخر راهه این بازی هستیم

سینا_به همین خیال باش..اونی که پیروز میشه منم

شهاب_مرد باش و بی اسلحه بیا جلو

سینا همون لحظه اسلحشو گوشه ای پرتاب کرد..شهاب هم همینکارو کرد.هردو به سمت هم هجوم بردن

ترسیدم..نکنه بلایی سرهم بیارن

با گریه گفتم_توروخدااااا

بی توجه بهم شهاب یقه سینارو چسبید و فریاد کشید_که داشتی سواستفاده میکردی..هان؟

و یه مشت محکم خوابوند توی صورتش

سینا پخش زمین شد..شهاب یقشو چسبید و بلندش کرد

شهاب_مگه نگفتم صبرکن؟

سینا هلش داد و گفت_آشغال مگه تو و اون بابای حروم خورت درک میکنید چی به روزم اومد؟هااااان؟بدبخت شدم

شهاب_با این کثافت کاریا؟

سیما یه مشت خوابوند توی صورت شهاب

شهاب محکم به عقب هلش داد_اگر یه بار دیگه اسمی ازت بشنوم آتیشت میزنم

سینا_دیگه نمیشنوی..تا پنج دقیقه ی دیگه اینجا بمب منفجر میشه

romangram.com | @romangram_com