#دلتنگ_پارت_178


رفتم توی اتاق مامان تا اونجا رو هم تمیز کنم

اتاق رو تمیز کردم و رفتم سمت کمد دیواری..وقتی بازش کردم چشمم خورد به گاو صندوق کوچکی..کنجکاو شدم.مامان اونقدر ها هم پول نداشت که نیاز به گاو صندوق داشته باشه

دستمو بردم سمتش.رمز داشت..مطمئنم رمز،تاریخ تولد بابا هست

زدم...نبود

خب ایندفعه تاریخ تولد خودشو میزنم..بازم نبود

یکم فکرکردم..تاریخ تولد خودم رو هم زدم بازم نبود

تاریخ وفات بابا چی؟شاید اون باشه

اونو زدم..شد

بی حرکت موندم..تاریخ وفات؟چرا وفات؟

نفس عمیقی کشیدم و درشو باز کردم

از چیزی که دیدم تعجب کردم..خدایا..پر از کاغذ و جعبه بود

دست بردم سمت کاغذ ها

میدونستم الان مامان پیداش میشه..رفتم و در اتاقو قفل کردم

یکی از کاغذ ها رو بازکردم

شروع کردم به خوندن

نامه ی سپهر بود..روزی که قرار بود اعدام بشه..اما یادمه دایی مازیار گفت که اعدام نشد..قبل از اعدام خودکشی کرد

اوففف چه غم انگیز

کاغذ رو گذاشتم کنار.همه چیزو چک کردم.سند ازدواجش با بابا و سپهر.سند طلاقش با بابا.شانسنامه ی منو خودش و بابا..

وقتی توی شناسنامه بابا مهر وفات رو دیدم یه لحظه از اینکه مامان هر دفعه اینو میبینه چه حسی پیدا میکنه،ناراحت شدم

یه جعبشو باز کردم..یه گردنبند به اسم بابا بود..با دوتا حلقه.مطمئنم یکیش مال بابا بود یکیش مال سپهر.اما اونی که تو دستش بود چی؟

romangram.com | @romangram_com