#دلتنگ_پارت_125
بهار هین بلندی کشید
شادی از بغض چونش میلرزید
من_شادی...
شادی رفت نزدیک بهار و رو بهش داد زد_داشتی چه غلطی میکردی؟
بهار_کاری نمیکردم
شادی جیغ بلندی کشید که باعث شد بقیه بچها هم بیان این سمت
شادی_داشتی مخ سعید و میزدی؟
بهار_آره مشکلیه؟
همونطور که اشک های شادی از چشم هاش پایین میومدن گفت_مگه تو دل نداری کثافت؟تو که میدونی من چقدر دوستش دارم.رفتی شمارشو از توی گوشیم قاپیدی حالا هم با عشوه باهاش حرف میزنی؟
دستشو گرفت جلوی صورتش و با حالت زار گفت_خدایا.تازه سعید هم بهش پا داد
و شروع کرد بلند بلند گریه کردن.رفتم نزدیکش که به شدت پسم زد
شادی_من اگر میخواستم کثیف بازی های تو رو انجام بدم زودتر انجام میدادم
بهار بلند رو بهش گفت_چته تو؟این همه پسر!دیدی که خودشم از من خوشش اومده بود.برو سراغ یکی دیگه
شادی اول با نفرت نگاهی بهش انداخت و سپس شروع کرد به دویدن به سمت خونه.ما هم پشت سرش میدویدیم اما بهار راه میرفت
پروانه_شادی قربونت برم صبرکن
من_شادی یه لحظه وایسا
اما اون بدون هیچ توقفی به دویدنش ادامه میداد.تا اینکه رسیدیم به خونه
شادی وارد شد و رفت سمت ساکش
من_داری چکار میکنی؟
شادی_خفه شو.توهم لنگه ی همون بهار کثافتی
romangram.com | @romangram_com