#دلتنگ_پارت_124
سرشو تکون داد و شماره ی سعید و گرفت.زد روی اسپیکر و صداشو کم کرد
بعد از چند تا بوق سعید جواب داد_بله؟
بهار_سلام
سعید_سلام.بفرمایید
بهار_میشناسی؟
سعید_نه متاسفانه
بهار_من بهارم.همون که توی مهمونی همراه شادی اومده بود.دوستش
سعید_آهان.خوبی؟
بهار چشمکی بهم زد و گوشیو برد نزدیک دهنش و گفت_مرسی عزیزم تو خوبی؟
سعید_شکر.خب چیزی شده زنگ زدی؟
بهار_نه فقط خواستم حالتو بپرسم
سعید_ممنون.چخبر از شادی؟
بهار با حرص گفت_میشه اسم اونو نیاری.من اومدم حال تو رو بپرسم
سعید خندید و گفت_چشم..چشم
خلاصه شروع کردن به حرف زدن.بهار خوب بلد بود مخ بزنه
بهار_ سعید جان من باید برم کاری نداری؟
سعید_نه برو به سلامت.خدافظ
بهار_خدافظ آقای دکتر
و گوشیو قطع کرد.
همین که برگشتیم که بریم سمت بچها دیدیم شادی پشت درخت ایستاده.داشت با تعجب بهمون نگاه میکرد.توی شک بود
romangram.com | @romangram_com