#دلتنگ_پارت_121


فکر کنم فهمید دوست ندارم راجبش صحبت کنم،واسه همین دیگه حرفی نزد در این مورد

ننه_اینجا یه تلمبه داره منطقه ی کنارش هم قشنگه کلی هم درخت گردو داره.فردا صبح زنبیل آماده میکنم برید اونجا.من پام درد میکنه جونی ندارم که راه برم شما برید خوش باشید

من_باشه حتما مرسی

همون موقع پروانه هم از خواب بلند شد و بقیه رو هم بیدار کرد

مهدیس_نکن دختر.بزار بخوابم

پروانه رو به ننه گفت_ننه من گرسنمه

ننه_اینا برنج پاک شد.مرغ داره میپزه.الان میرم برنجو میپزم

بلندشد و با دیس برنج رفت توی آشپزخونه

همشون سرشون توی گوشی بود.رفتم کنار بهار نشستم

آروم گفتم_شماره سعید و پیدا کردی؟

با ذوق رو بهم گفت_آره حفظش کردم.جالبش اینجاست سیم کارتش توی تب لتش بود

من_احساس نمیکنی شادی ناراحت میشه؟

بهار_به من چه..خب منم ازش خوشم میاد

من_ولی اون دوستش داره

بهار_خاطره ول کن توروخدا.نمیدونم والا.خب این همه پسر

شونه ای بال اانداختم.گوشیمو در آوردم و به مامان اس دادم

حدود ربع ساعت بعد نهار آماده شد.با کمک هم سفره رو پهن کردیم.

نهار مرغ لای پلویی خودمون بود..با ترشی و دوغ محلی صرف شد که خیلی هم چسبید

* * *

شب شده بود..با کلی اصرار بالاخره ننه راضی شد ما شب روی پشت بوم بخوابیم.بهادر بخاطر اینکه هوا سرد بود پیش ننه توی خونه خوابید

romangram.com | @romangram_com