#دلهره_پارت_228

گوشی و نزدیک لبم آوردم و با صدای خیلی پایینی گفتم
_دوست دارم.
مشغول بررسی ِ دستور جدید رئیس بخش شدم و یک ساعت بعد ساغر پیام داد که با مهتا میان کافه..
پیامی به صندوق دار کافه دادم و تعدادمون و به جای 2 نفر ، 4 نفر اعلام کردم.
_اضافه کار میمونی؟
سهراب سرشو از پشت مانیتور بیرون آورد و گفت
_راستش خونه بیکارم ، گفتم حالا توام میمونی منم ، به کارهام بیشتر برسم.
با خنده ، دست هامو تا جایی که تونستم بالا کشیدم و صدای قلنج شکستن کتفم به خنده ام انداخت:
_اتفاقا امروز میخوام زود برم ، با خانومم و دوستش قرار گذاشتم!!
سرشو سمت ِ مانیتور برده بود که یهو عقب کشید و با تعجب گفت
_با مهتا؟؟
سرمو خفیف تکون دادم، صندلیشو عقب داد و با برخورد صندلی به دیوار ، تکونی خورد
_چه خبر هست مگه؟
نیم نگاهی به ساعت انداختم
_کافه این پایین ، قرار بود شام بخوریم که مهتا خانوم هم به جمعمون اضافه شد ، توام بیا!
توی فکر فرو رفته بود که "هان"خفیفی گفت
_توام بیا...
_نه...برید خوش باشید
"نه"گفتنش ، شبیه آدم هایی بود که با یکی دو اصرار ِ جدی تر حتما رضایت میدادن!
_هرجور راحتی
از بدجنسی خودم خنده ام گرفت ، فایل اکسل روی صفحه رو سیو کردم و برای مسئول ِ فروش ها ارسال کردم
_مهتا کی برگشته تهران؟
توضیحات ِ زیر ِ فایل رو کامل کردم:
_نمیدونم سهراب
_اصلا برای چی رفته بود؟
سرمو پشت مانیتور بردم تا خنده ی خفیفم رو نبینه ،
_به نظرم شام امشب و بیا ، حداقل جواب این سوالات و میتونی خودت پیدا کنی

@romangram_com