#دلهره_پارت_227
شونه هام و بالا انداختم و همکاری که کنار سهراب مینشست گفت "بذار هوا عوض بشه"
_جونم عطا
سرم و به پنجره تکیه دادم و با چشم های بسته گفتم
_سلام عزیزم...خوبی؟
بی حوصله بود
_بد نیستم ، طوری شده؟ برم خونه ی مامان مونس؟
لبخند زدم
_نه...زنگ زدم بگم شام درست نکن ، یه ساعت دیگه ام آژانس بگیر بیا دم شرکت ،
صداش متعجب شد
_برای چی؟ شام بخوریم؟
_آره ، یه کافه رو به روی شرکت هست ، چند روزه چشمم بهشه ، بیا باهم بریم.
از اون بی حالی و کسلی دراومد.
_چه خوب...اتفاقا نمیدونستم شام چی بذارم ، از صبحم عین ِ چی خوابیدم...میام ، یه ساعت دیگه راه بیفتم زود میرسم ، تو مگه کار نداری؟
_نه ، هرساعتی برسی کارو تحویل میدم ، نگران نباش.
_باشه باشه...خب تو چی پوشیدی؟
با تعجب چشمامو باز کردم و نگاهی به خودم انداختم
_چطور؟
_میخوام ست تو لباس بپوشم...کدوم لباستو پوشیدی؟
خندیدم
_پیرهن خاکستری ِ با شلوار مشکی ،
_باشه ، فقط...
مکث کرد و پرسیدم
_فقط چی؟
_مهتا برگشته تهران ، قرار بود اگر وقت کرد بیاد یه سری بهم بزنه ، هنوز که خبری ازش نشده ولی...
با اومدن رئیس بخش به اتاقم ، باید زودتر تلفنم و قطع میکردم
_ساغر باید برم ، اگر مهتا خانوم اومد و خودش مایل بود ، باهم بیاید کافه ، ولی قبلش بهم خبر بده.
_باشه حتما برو قربونت برم ،
@romangram_com