#دلهره_پارت_229

با ناراحتی آستین های بالا زده ی پیرهنشو پایین داد
_یعنی تو نمیدونی؟ ساغر بهت نگفته؟
ساغر که گفته بود ولی من خبرچین نبودم.
_گفته ولی نمیدونم میتونم به تو بگم یا نه ، بعدم برادرجان ، من توی مسائل تو دخالت نمیکنم...
_بچه پرو
به غز زدن های سهراب ، خندیدم و صفحه ی کامپیوتر و خاموش کردم...ساغر چند دقیقه ای میشد که پیام داده بود ، "رسیدیم"
کتم و از پشت صندلیم برداشتم و تنم کردم
_چی شد پس؟ میای یا نه
کف دست هاشو روی میزش گذاشته بود که یکم فکر کرد و بعد با حرص از روی صندلیش بلند شد
_به جهنم ، میام!!
"ساغر"
وقتی با مهتا داخل کافه شدیم ، آقایی که جلوی در بود ، ازمون پرسید که میز رزرو کردین؟ من و مهتا هم که بی خبر از همه جا بودیم ، گفتیم نمیدونیم، اگر مهتا حواسش نبود و فامیلی عطارو نمیگفت ، شاید بیرونمون کرده بودند!
_بهت گفته بود میز رزرو کرده؟
آرنج دست هامو روی میز گذاشتم و دستم و زیر چونه ام گذاشتم
_نه...چه جاییم رزرو کرده، قربونش برم
مهتا با خنده کت ِ پاییزشو درآورد
_فکر کنم قرارتون دو نفره بوده ها ، برنامه ی عطا خان و بهم ریختم.
اخم کردم بهش
_این چه حرفیه ، حالا این چند ماه ، کم قرار دو نفره نداشتیم ، این اداها برای تازه عروس دوماداس ، از ما دیگه گذشت!
روی لپم زد و خندید
_جلوی من آه ِ سینه سوز نکش که هرکی ندونه من میدونم ، دعوای آخرتون فقط و فقط تقصیر تو بود ، اینقدم جلوی این پسر قیافه ی ناله بگیر تا همه پولای اضافه کاریشو خرج ِ تو کنه که از اداهای دپرسی دربیای!!
میگم مهتا و سهراب شبیه همن و مو نمیزنن ، کسی حرفمو بارو نمیکنه!!
_مهتا خانوم ، من واقعا دلم گرفته ، اگر حرف خانوم دکتره ، درست باشه چی؟...
همینکه مهتا اخمش غلیظ تر شد ، از پشت سرش دیدم که عطا داخل کافه شد ، قربونش برم از زمان ازدواجمون خیلی قشنگ تر و بهتر شده ، البته درسته که دیگه مثل روزای اول شاد و سرحال نیست ولی خب تقصیر من چیه که پستشو عوض کردن و آقا تا یه قرون از حساب بانکیش کم میشه ، میفته به اضافه کاری...
نیش ِ بازم با دیدن سهرابی که پشت سر عطا داخل اومد ، روی لبم زهر شد!
_اه ، برای چی اینو با خودش آورد!!
مهتا که پشتش به مردها بود سرچرخوند و جواب ِ "کی رو آورده؟" اش و خودش فهمید!

@romangram_com