#دلهره_پارت_183
_ببین این خونه حاج بابا سالم بودا ،چیکار کردی باهاش؟ هان؟
عطا تیکه ای سیب گاز زد و با خنده خواست حرفی بزنه که سهراب گفت
_این از اول چر و چت بود حالا پسر مردم و بدبخت کردیم پرو نشو
آخ که نمیتونم حسمو از لگدی که سامان به سهراب زد توصیف کنم، همون لگدم خواست به عطا بزنه که از تعرف سهراب نیشش باز شده بود ولی عطا سریع جای خالی داد و لگد سامان به مبل خورد.
_خیلی دلش بخواد خواهر به این دل زنده ای و شادی نصیبش شده ، تو کل فامیلشون و بگرده دختر مثل خواهر من پیدا نمیکنه.
میفهمیدم که سامان کاملا داره جدی صحبت میکنه و مثل من از حرف سهراب ناراحت شده.
عطا نگاهم کرد و با تکون دادن سر حرف سامان و تایید کرد
_حق با سامان ِ ...تو فامیل اصلا شبیه ساغر نداشتیم!!
سامان در حالی که تخمه رو چسبیده به لبش نگه داشته بود نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_مثل اینکه تو فامیل خیلی گشته ها!
عطا سریع موضع خودش و عوض کرد و گفت
_نه ، من یه بار رفتم خواستگاری اونم خواستگاری ساغر جان بوده.
نرگس به بحث خاتمه داد و رو به سامان با خنده گفت
_آقا عطا رو اذیت نکن.
چپ چپ به سهراب نگاه میکردم و مهتا هم با اخم هرازگاهی بهش نگاه میکرد ، تا اینکه برای آماده کردن نهار به آشپزخونه رفتیم.
خیلی از سفره چیدنمون نمیگذشت که مهتا شروع کرد به خاروندن خودش ، وقتی بهش گفتم که متوجه اشتباهش شدم و حرفی نزدم از دستم عصبانی شد ، حقم داشت ، ولی خب عوضش بهم ثابت شد که سهراب حواسش کاملا جمعِ مهتاست.
بعد از خوردن نهار به گوش دادن حرف مهمون ها پرداختم ، تعریف و تمجیدی که از دستپختم میشد تمومی نداشت و الحق که راست بود.
ظرف هارو آقایون جمع کردن و خانوم ها شستند ، برای اینکه راحت باشیم سه تایی به اتاق رفتیم.وضعیت مهتا بعد از خوردن نوشابه و سس سالاد ماکارونی کاملا بهم ریخته شده بود ، خوردن قرص هام بی نتیجه بود چون تا کورتون تزریق نمیشد وضعیت بهبود پیدا نمیکرد.
_عطا من و مهتا میریم درمونگاه!
هر سه سرهاشون به سمتمون چرخید
_ برای چی؟ اتفاقی افتاده؟
بند کیفم و روی شونه ام انداختم
_کهیر زده ، میترسم تو گلوشم بزنه خفه شه بمیره !!
ردیف کردن این چند تا کلمه کنار هم باعث شد سامان بزنه زیر خنده
_دختر عمه جان ، تا ساغر و داری نیازی به دشمن نداری. میخوای من باهاتون بیام؟
مهتا صورتش و خاروند و با ناراحتی از وضعیت پیش اومده گفت
_نه لازم نیست .
@romangram_com