#دلهره_پارت_184
_ولی بهتره یه مرد همراهتون باشه!
یک کلام از سهراب شنیدم و بٌل گرفتم
_پس پاشو خودت و تکون بده با ما بیا
از بالای چشم هاش به من و مهتا نگاه میکرد که عطا دست رو شونه ی سهراب گذاشت و گفت
_راست میگه داداش ، شما برو من به مهمونام برسم
سهراب نگاه گذرایی به عطا انداخت و تقریبا به زور دنبال ما راه افتاد.فاصله ی درمانگاه تا خونه یک ربع پیاده بود ، من و مهتا جلوتر از سهراب راه میرفتیم.بنده خدا تمام صورتش سرخ شده بود ، از این اتفاق میشد فهمید که مهتا هم با دیدن سهراب عقلشو از دست میده وگرنه آدمی که اینقدر حساسیت داره باید حواسش و بیشتر جمع کنه !
توی درمونگاه منتظر نشسته بودیم که برای استفاده از سرویس بهداشتی ازشون جدا شدم .اینقدر طول دادم که مطمئن بودم اسمش و صدا زدن و با سهراب داخل مطب رفته.
منتظر هر دوشون توی سالن انتظار نشسته بودم که وقتی بیرون اومدن سهراب و دیدم که به سمت دیگه ای رفت.
_چی شد؟
کنارم نشست و نالید
_دارم خفه میشم ساغر ، خفه شی ایشالا
بابت دعای خیرش خندیدم.
_سهراب رفت دارو بگیره؟
با سر جوابم و داد
_این داداشت دیوانه است ، جلوی دکتر به من میگه میوه میبینی برق از سه فازت میپره
طرف داداشم و گرفتم
_حق داره والا ، چشمت کور بود ندیدی کیوی برمیداشتی؟
از گوشه چشم بهم نگاه کرد و زیر لب حرفی زد.سهراب با عجله سمتمون اومد
_پاشو گرفتم
به آمپول های توی کیسه نگاهی انداختم ، تصورش هم دردناک بود ،دنبال دو تاشون راه افتادم.بخش تزریق فقط دکتر مرد داشت و سهراب هم مثل همیشه بهمون پیله کرد
_میریم یه جای دیگه
مهتا با عصبانیت کیسه داروهارو از سهراب گرفت
_من همینجا میزنم
سهراب با حرص کیف مهتا رو گرفت و کشید
_بیخود
تو این مدتی که طلاق گرفته بودن نگران آمپول هایی که مهتا میخورده نبوده ؟؟وقت فکر کردن نبود ، منتهی نمیدونم چرا اون وسط گفتم
_بریم خونه عطا میزنه ، بلده!
@romangram_com