#دلهره_پارت_182
خودم و به مظلومیت زدم و سرم و پایین انداختم
_تو این خونه اونی که خرجی و میده دستور میده.منکه درآمدی ندارم
قبل از اینکه مشتش به بازوم برسه جیغ میزنم و عقب میکشم
_دیشب خبری بود؟
نزدیک در اتاق که رسید با یه لبخند محو گفت
_فقط یه تماس بی پاسخ از سهراب!!
با مهتا به جمع خانوادگی برگشتیم.نرگس به کنار خودش اشاره کرد و مهتا نشست،سامان با اینکه حواسش به فیلم بود لگدی به پای سهراب زد و دم گوشش حرفی زد ، نرگس و مهتا گرم صحبت بودن که عطا توی آشپزخونه رفت.
برگشتنش کمی طول کشید تا اینکه سهراب گفت
_پاشو برو تو آشپزخونه پدرش دراومد از بس کار کرد
سامان با صدای بلند خندید ، قبل از اینکه چیزی بگم عطا از توی آشپزخونه گفت
_سهراب شماها میوه نمیخورید دارم براتون پوست میکنم!
دندون قروچه ای کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم ، سامان با خنده گفت
_عطا مادرفولاد زره اومد ، از پنجره فرار کن
تا رسیدم توی آشپزخونه عطای بیچاره نیم خیز شد و خیلی سریع گفت
_کار بدی کردم؟
اصلا وقتی اینقدر مظلوم میشد و ازم میترسید دلم به حالش میسوخت.یه نیم نگاهی به بیرون آشپزخونه کردم و رفتم سمتش، البته با اخم ، کم کم داشت از حالت نیم خیزی در می اومد و کمـ ـر صاف میکرد که دستم و دور گردنش حـ ـلقه کردم و گونه اش و محکم بـ ـوسیدم، صدای خنده اش که بلند شد منهم به خنده افتادم.
_ببین عزیزم.کارت اصلا اشکالی نداره ولی جلوی سهراب خواهش میکنم رسم مرد سالاری و پیاده کن .باشه عشقم؟
سرش و با حالت با نمکی بالا و پایین کرد و گفت
_زن!! میوه ها رو بردار بیار
عشق میکنم وقتی اینجوری دستور میده و میدونم ته دلش از حرفش صد در صد پشیمونه.
بشقاب میوه رو برداشتم و پشت سرش راه افتادم.سهراب و دیدم که داشت با اخم به مهتا و خنده هاش نگاه میکرد.بیچاره داداشم! اگه این غرور و نداشت تا حالا دوباره با مهتا آشتی کرده بود و همه چی ختم به خیر شده بود ولی حالا چی...
_مهتا جان میوه بردار
همینطور که با نرگس در حال حرف زدن بود یه برگ کیوی برداشت و خورد، یواشکی زدم زیر خنده ، حتما تا چند دقیقه دیگه صورتش پر کهیر میشد و سوژه جدیدی برای خندیدن پیدا میکردم.
دوباره بهش میوه تعارف کردم و چون باز با نرگس صحبت میکرد حواسش به نوع انتخاب میوه اش نداشت.برای خودم میخندیدم و به صورتش دقیق نگاه میکردم که برای بار سوم تعارف کردم اما قبل اینکه بشقاب میوه رو سمتش بگیرم سهراب اون دست ِ درازشو دراز کرد و تمام کیوی های باقی مونده رو از توی بشقاب برداشت و توی دهنش چپوند!
با صدای بلند جیغ زدم و پشت بندش خندیدم.روی مبل تقریبا ولو شده بودم و همه با تعجب نگاهم میکردن، سامان ضربه سبکی به سرم زد
_خواهرم دیوونه شده
رو کرد به عطا که با لبخند نگاهم میکرد
@romangram_com