#دلهره_پارت_167
چشم هام بازم برق افتاد...از دفعه ی آخری که چغولی عطارو به مامانش کردم دیگه پیش نیومد غرشو بزنم.عطا طاقت اخم و ناراحتیه هرکسی و داشت جز مادرش
_پس زود اومدی خونه اتمام حجت کنی؟
خندید و خم شد ...تا پاهامو گذاشتم رو زمین صدای تلفن خونه بلند شد.
_فکر کنم مهتا خانومِ...بذار من جواب بدم.
جنابِ فتنه نقطه ضعفم و پیدا کرده بود.سریع سمت تلفن رفتم و با دست به حموم اشاره کردم.
_دیر برسیم به مامانت میگم تو لفت دادی...من حاضرم
دست هاشو به کمـ ـرش گذاشته بود و میخندید که جواب تلفن مهتارو دادم.
تا عطا دوش گرفت منهم حاضر شدم و باهم به سمت خونه مامان مولود رفتیم.سر راه یه گلدون خوشگل خریدیم.اونجا بود که فهمیدم جناب فتنه حقوق گرفته.خوب میفهمیدم که سهراب عطارو پر میکنه تا مقدار دقیق حقوقشو به من نگه...هربار که ازش میپرسیدم عطا یه عددی و میگفت یا بحث و عوض میکرد.سهرابم همینطور بود...هرچقدر آمار حقوق و اضافه کاری ِ سامان و داشتم این سهرابه در به در لام تا کام حرفی نمیزد.
عارف در حیاط و باز کرد...من و عطا سلام کردیم اما عارف بدون توجه به عطا تیکه کلام مامان مولود و واسم به کار برد...
_سلام خانوم کوچیک...روز به روز شاد تر از دیروز...!
نیش بازم و با حرص بستم و وارد خونه شدم
_تا کور شود هرآنکه نتواند دید!
عارف با خنده دستشو رو شونه ی عطا گذاشت و گفت
_خدا بهت صبر بده برادر...توام که روز به روز لاغر تر و بی حال تر از دیروز!
کم کم تو خونم مقدار آدرنالین افزایش پیدا میکرد که مامان مولود خودشو به حیاط رسید...
_عارف...باز این زن و شوهر و تو حیاط نگه داشتی ؟
با خنده سمت مامان مولود رفتم و بغـ ـلش کردم...
_مامان خدایی اینا چه گلی به سر تو زدن که بیشتر از من و یلدا دوسشون داری؟
دوباره داشت حرفای همیشگیشو شروع میکرد که مامان مولود یه پشت دستی به عارف نشون داد که من و عطا هر دو به خنده افتادیم.عارف هم به شوخی و از ترسش یلدا رو صدا زد تا به دادش برسه.
این خاله زنک بودن عارف حرصم و درمیاورد.یلدا از این اخلاقا اصلا نداشت و این عارف نه...عطا هم که به احترام برادر بزرگ بودن عارف هیچ چیزی بهش نمیگفت...این وسط من بودم که کیلو کیلو حرص میخوردم و گرم گرم وزن کم میکردم.
یلدا توی آشپزخونه مشغول شستن کاهوها بود ...
_خسته نباشی جاری جون
دست هاشو آب کشید ...
_سلام عزیزم...چقدر این شالت خوشگله دختر...خیلیم بهت میاد.ماچ منو بده
محکم همو ماچ کردیم ...امروز یه جور دیگه ای به نظر می اومد...اصلا همشون خیلی خوشحال و شاد بودن!
_برو چادرتو در بیار لباس راحتی بپوش بیا...بدو دختر خوب که خیلی کار دارم.
باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم.در حین گذشتن از پذیرایی چشمم به عطا و عارف افتاد که باهم گرم صحبت و خنده بودن و مامان مولود کنار سماور قدیمی اما جدیدش نشسته بود و به روی دو تا بچه اش میخندید...
@romangram_com