#دلهره_پارت_168
چادر مشکیمو تا کردم و رو دسته ی صندلی انداختم.به احترام مامان مولود مدت هاست تصمیم گرفته بودم که هربار میام خونش چادر سر کنم.البته فضولی همسایه هاشم بی دلیل نبود...یه بار یکیشون با تعجب نگاهم کرد و گفت شما زن عطا هستین؟ خوب منظورشو فهمیدم..توقع داشت زن عطا با پوشیه بیاد تو خیابون.
روسریم و محکم تر بستم تا اگه شل شد از سرم نیفته...کم جلوی عارف دچار این سانحه نشده بودم و دوست نداشتم سوژه اش باشم.
تونیک قهوه ایمو تازه خریده بودم هم گشاد بود هم بهم می اومد.برای کمک کردن به یلدا به آشپزخونه برگشتم.خیلی زود موضوع مورد بحث و غیبت و پیدا کردیم و دور از چشم مامان مولود و عطا شروع کردیم به حرف زدن.
هربار هم که مامان مولود سراغمون و میگرفت خیلی زیرکانه بحث و معنویش میکردیم .
سینی چایی و یلدا برداشت و بشقاب شیرینی و من...
_عروسام خسته شدن...قربونتون برم یه دقیقه ام بشینید استراحت کنید
عارف سریع بلند شد و سینی چایی رو از یلدا گرفت.کنار عطا که نشستم رو به مامان مولود گفتم
_اختیار داری فدات شم..همه کاراو یلدا کرده بود..من یه سالاد درست کردم.
یلدا کنار مامان مولود نشست و گفت
_به خدا از صبح استرس داشتم.با اون ژله و سالادایی که تو درست میکنی من واقعا احساس ضعف میکنم.
همینجور داشتیم به هم تیکه های عاشقونه میفرستادیم که عارف قیافشو کج و معوج کرد
_دیگه کم کم دارم به جاری بودنتون شک میکنم.
عطا با خنده فنجون چاییشو برداشت ...یلدا و مامان مولودم که از شیرین زبونی عارف غرق خوشی بودن...
_خدایی مامان مولود قدیما مگه جاری ها گیس و گیش کشی نمیکردن؟؟ شما خودت با اون زن عموی بدبخت چند بار دعوا کردی؟
مامان مولود اروم پشت دستش زد و گفت
_پسر من کی گفتم با زن عموی خدا بیامرزت دعوا کردم..نگو بچه.این دوتام بس که خودشون خوبن باهم مشکلی ندارن...توام چاییتو بخور
جمله ی آخرش یه تهدید عجیبی به همراه داشت..طوری که عارف به دستور مادرش مجبور شد به چایی خوردن مشغول بشه و ما به خندیدن...
هنوز چند دقیقه ای از خوش و بش کردنمون نمیگذشت که عارف بادی به قبقبش انداخت و گفت
_حالا وقتشه که خبر این دور همیو اعلام کنم!
بشقاب شیرینی و عطا سمتم گرفت...یکی برداشتم و به چهره ی خندون عارف و یلدا نگاه کردم...
عطا گفت
_خیر باشه داداش...
عارف قیافه ی بامزه ای درآورد و مثل پسربچه های خجالتی یه نیم نگاهی به یلدا انداخت و یه نیم نگاه به عطا...بعدم سرشو تا حد ممکن پایین آورد
_روم نمیشه بگم.
رو تنها چیزی بود که عارف مقادیر زیادی ازش داشت...!
عطا رو به مامان مولود کرد و گفت...
_زیارتیه؟..
@romangram_com