#دلهره_پارت_166
خندید و دستشو دو کمرم پیچید.
_ حتما خیری توش بوده.اتفاقا خوبه که این دو نفر بیشتر همو ببینن...وقتی هنوزم بحث برای دعوا و مشاجره دارن، میشه بهشون امید داشت.
اینطور عطا به دل و کمر و گردن من میپیچد فهمیدم که الان وقت مناسبی برای حل مشکل مهتا و سهراب نیست و بهتره به خودمون برسیم!
فصل دوم
ظهر عطا بهم زنگ زد و گفت که مامان مولود برای شام دعوتمون کرده.توی این شیش ماه به کمک مهتا خودم از پس آشپزی ها برمی اومدم ...کارهای خونه رو خودم انجام میدادم و سعی میکردم وقتی عطا میاد خونه کاری نداشته باشه و به کارهای شخصی خودش برسه.
تو همون یه هفته تمرینی که مهتا بهم داده بود متوجه شدم که حق با اون بود...با انجام دادن کارهای مربوط به خودم باعث شدم عطا بیشتر بهم توجه کنه و حتی بیشتر منو ببینه.
خوبیه انجام دادن کارهای خونه این بود که دیگه مثل اوایل از صبح پامو نمیذاشتم بیرون و از این خونه به اون خونه نمیشدم.دیگه واقعا برای روزای خودم برنامه ریزی داشتم.حتی یه وقتایی زمان هم کم میاوردم و دعا دعا میکردم تا شب تمام کارهامو انجام بدم.
در پس رقابت با نرگس و یلدا من برنده شدم...هر روز ژله های جدید و کیک های خوشمزه درست میکردم.برعکس اولین مهمونی که تو خونه ی خودم دادم و همه ی کارهاشو مامانم و عطا انجام دادن...مهمونی های بعدی رو تا سس روی سالاد هم به دستور آشپزی مهتا خودم میذاشتم...از لج سهراب و به تلافیه اون همه سختی که تو خونه حاج بابا بهم داد به همه اطلاع رسانی میکردم که معلم اصلیم مهتاس ...
اتفاقی که خوشایند سهراب نبود اما کم کم مامانم خوشش اومد...یکی دو ماه بعد بود که شماره ی مهتارو ازم گرفت...مطمئنم وقتی فهید مهتا بعد سهراب ازدواج نکرده و هنوزم دوسش داره یکم نرم تر شد...بعدم دیگه عمه ای درکار نبود تا مامان باهاش سرناسازگاری بذاره.
اما این وسط یه اتفاقای دیگه ای هم افتاده بود...چون سهراب هربار که بحث مهتا وسط می اومد با یه زبون دیگه ای با یه ادبیات دیگه ای درباره اش حرف میزد .
منکه کاری به این کارا نداشتم...رفت و آمدم با مهتا بیشترم شد...به کسی نگفتم که پرستاری هی پیرمرد شصت ساله رو میکنه.پیرمردی که آلزایمر داشت و بچه هاش ایران زندگی نمیکردن...بارها بهش گفتم تو این مرده نمیترسه ..که شبی نصفه شبی بیاد سراغت؟ میخندید و میگفت در اتاقم که همش قفله بعدم این بنده خدا جون نداره دو تا پله رو بالا و پایین کنه.
فقط کافی بود به گوش سهراب و مامان مونس برسه که مهتا تو اون خونه پرستار یه نامحرمه!
برای شام میخواستم بورانی بذارم که با تلفن عطا بی خیالش شدم.بعد دوشی که گرفتم نشستم پای تلوزیون ...عطا بهم گفته بود که از سمت محل کارش میره خونه مامان مولود...
با صدای زنگ در از جلوی آینه ی اتاقم بلند شدم.
_آقا شما که کلید داری برای چی زنگ میزنی؟
در خونه رو که باز نگه داشته بودم که عطا کفش هاشو از پاش درآورد
_دوست دارم تو درو برام باز کنی.
لپم و ماچ کرد و منهم روی پنجه ی پام بلند شدم و بـ ـوسش کردم.
_تو که گفتی خودت میری ..پس چرا اومدی؟
در خونه رو بست و با خستگی گفت
_گفتم یه دوش بگیرم دوتایی بریم.
منتظر بودم کتش و دربیاره و بده دستم که برای چند لحظه ای خیره نگاهم کرد
_خوشگل شدی
چشم های شیطونم برق افتاد...پریدم بالا و دستام و دور گردنش حـ ـلقه کردم...محکم نگهم داشت تا نیفتم
_میگما ...خوبه امروز خونه مامانت دعوت بودیم ...وگرنه جنابعالی بازم دیر می اومدی خونه.
بلند خندید و صورتش و نزدیک آورد...
_غرِ منو به مامانم نزنیا...میدونی که پوست از کلم میکنه.
@romangram_com