#دریا_پارت_90

بعد ازپاک کردن اشکام که از خوش حالی بود شمع رو فوت کردم پریا یه ساعت خوشگل که بیشتر به دستبند شباهت داشت خریده بود وپرهام یه گردنبند برلیان بهم هدیه داد

-واقعاً ازهردوتون ممنونم نمی دونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم

پرهام درجوابم گفت باید تو عروسیم جبران کنی..یه سوپرایز دیگه هم دارم که بمونه بعد از شام...

آرشام

فکر نمی کردم تا این حد ازمن متنقرباشه با دیدن نفرتی که تو چشماش بود چیزی در درونم فرو ریخت این طور که معلومه راه سختی روبرای نزدیک شدن به دریا در پیش دارم تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که برم پیش رهام وموضوع رو بهش بگم اما رهام هم حق رو به دریا می داد ومعتقد بود تو این مدت خیلی اذیتش کردم وحالا هم که واقعیت رو می دونم باید جبران کنم عصر رهام اومد پیشم ودریا بی توجه به من همراه پرهام رفت بیرون به پیشنهاد رهام



قرار شد باهم بریم بیرون تا حال وهوام عوض شه رهام رانندگی می کرد منم ذهنم درگیر رفتارای دریا بود با متوقف شدن ماشین به خودم اومدم باهم وارد رستورانی شدیم که مسئولش ازدوستای رهام بود ورهام بدون اینکه ازم چیزی بپرسه برای هردومون یه چیزی سفارش داد ومن درحال تماشای مردمی بودم که شاد بودن چشمم افتاد به دختری که داشت می خندید وقیافش خیلی آشنا بود بعد ازکمی فکر کردن فهمیدم اون دختر پریا دختر عموی دریاست که حالا برخلاف گذشته که با اخم دیده بودمش با خنده چهرش زیبا ودلنشین شده بود اگه پریا این جاست پس دریا و پرهام هم باید اینجا باشن کمی چشم گردوندم ودریا رو دیدم که خنده رو لبش بود ویه جعبه ی کوچک که بهش می خورد مخصوص حلقه باشه تو دستش بود وپرهام هم سرش پایین بود ومی خندید نکنه منظور پریا ازعروسی..خدای من باورم نمی شه یعنی همش دروغ بود اینکه می گفت پرهام مثل برادرمه ...بادیدن این صحنه دوباره مثل گذشته از دریا متنفر شدم بیشتر به خاطر اینکه از اعتماد پدرم نسبت به خودش وپرهام سو استفاده کرده بود حواسم رفت سمت رهام که با اخم به دریا نگاه می کرد وازعصبانیت دستشو مشت کرده بود عکس العمل رهام خیلی برام عجیب بود دلیل عصبانیتش برام غیر قابل درک بود من به عنوان برادر دریا غیرتم تحریک شده بود ولی رهام..نکنه ...بالاخره اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاد ودریا تونست رهام رو اسیرخودش بکنه امشب با این کارش دل رهامو شکست ومنو جلوش شرمنده کرد

دریا

بالاخره بعد ازیه خوش گذرونی حسابی به خونمون برگشتم با دیدن رهام به سمتش رفتم وبا خوش رویی گفتم تشریف می برین؟

-آره

باپوزخندی ادامه داد با آقا پرهام بهت خوش گذشت؟

درجوابش با خنده گفتم بله جای شما خالی...



باهمون پوزخند ادامه داد خوبه ..امیدوارم کنارهم خوش بخت بشید دخترعمو

ورفت منظورش از اون حرف چی بود؟دوست نداشتم با فکر کردن به این جور چیزا خوش حالیم از بین بره

رهام

romangram.com | @romangram_com