#دریا_پارت_89
-به سلامتی می خواین برین؟
-آره دخترم آقا محمودم باهام می یاد آقا آرشام هم قول دادن بیشتر خونه بمونن تا شما تنها نمونید
لبخند مصنوعی زدم وازش تشکر کردم ازاینکه قراربود بیشتر با آرشام روبه رو شم ناراحت بودم با تکی که پریا به گوشیم زد فهمیدم که دم دره از رهام وسوسن جون خداحافظی کردم وازخونه خارج شدم
-خب آقا پرهام قراره مارو کجا ببری؟
-خودت می فهمی..
-ببینم خبریه؟
جفتشون شونه هاشونو انداختن بالا ومنو تو خماری گذاشتن
با ورود به رستوران پشت یکی از میزا نشستیم منتظر بودم تا چیزی سفارش بدن اما هردوشون سکوت کرده بودن
-نمی خواین چیزی سفارش بدین؟
پرهام نگاهی پریا انداخت وبه گارسن اشاره کرد بعد ازچند لحظه گارسن به همراه کیک تولد که شمع روش عدد 18رو نشون میداد به سمتمون اومد وکیک روی میز گذاشت
-چیزدیگه های لازم ندارید؟
-نه ممنون
گوشیمو در آوردم وتقویمو نگاه کردم امروز 8مرداد بود..امروز تولدم بود اما این قدر این روزا فکرم درگیر بوده که یادم رفته بود از اینکه پرهام وپریا یادشون بود ازصمیم قلب ازشون ممنون بودم وازخوش حالی زبونم بند اومده بود پرهام به چشم به شمع اشره کرد
-شمع رو فوت نمی کنی؟
romangram.com | @romangram_com