#دریا_پارت_77
-شما مقصر نیستید شاید تقصیر شما این بود که عاشق مادرم بودید من نمی تونم از شما متنفرباشم چون پدرمی ومادرم عاشقت بوده ومنم عاشقانه دوست دارم
ازآغوشم بیرون اومد
-من به خاطر سفر کاری باید فردا برم کیش ساعت 5صبح پرواز دارم تو این مدت که من خونه نیستم به دریا ثابت کن می تونی براش برادر خوبی باشی حتی بهتر از پرهام
با اومدن اسم پرهام میون گریه لبخند کم جونی زدم
-بهتون قول می دم
بعد از خداحافظی از پدرم به اتاقم رفتم از فردا باید بشم برادر دریا نه یه غریبه وبا این فکر خوابیدم
دریا
تمام شب بیدار بودم وگریه می کردم حرفایی که شنیده بودم خیلی برام سنگین بود هر لحظه سوزش معدم شدیدتر می شدوامونمو بریده بودبیشتر ازاین نمی تونستم تحمل کنم با هزار جور بدبختی لباسامو پوشیدم گوشیموبرداشتم تا به پرهام زنگ بزنم اما منصرف شدم دیگه نمی خوام سربار کسی باشم بایدرو پای خودم وایسم
از اتاق خارج شدم سوسن جون درحال چیدن میز صبحانه بود بادیدنم با نگرانی به سمتم اومد
-دخترم چی شده؟چرا رنگ وروت پریده وچشمات قرمز شده؟
از درد لبمو گاز گرفتم وبه سختی گفتم نگران نباشید چیزی نیست
از خونه خارج شدم هر طور بود خودمو به خیابون اصلی رسوندم یه آژانس گرفتم وبه نزدیک ترین بیمارستان رفتم بعد از پیاده شدن از تاکسی آخرین چیزی که دیدم نگهبان بیمارستان بودوبعدش نفهمیدم چی شد...
با احساس سوزش در دستم چشمامو بازکردم اولین چیزی که دیدم چهره نگران پرهام بود
-دریا خواهری حالت خوبه؟ توکه منو جون به سر کردی
romangram.com | @romangram_com