#دریا_پارت_76

ضربه نهایی که از همه کاری تر بود بهم وارد شد باورم نمی شه پدرم که تنها امید من واسه موندن تو این خونه بود منو فقط به خاطر اینکه شبیه همسرش بودم تحمل کرده وهیچ وقت منو به عنوان دخترش قبول نداشته واز اون مهم تر بدون اینکه منو ببینه از من متنفر بود باشنیدن این حرفا تصمیمم برای رفتن از اینجا جدی تر شد وبا قلبی شکسته راهی اتاقم شدم با احساس حالت تهوع به سمت دستشویی رفتم وهرچی تو معدم بود بالا آوردم به سختی خودمو به کیفم رسوندم تا دارو هامو بردارم اما داروهام تموم شده بود وحال منم هرلحظه بدتر می شد

آرشام

-نه اشتباه می کنی...

-نه اشتباه نمی کنم درسته بچه بودم اما یادمه...یادمه زمانی رو که مامان زجه می زد گریه می کرد ..

-آره اما تو فقط اون لحظه هارو دیدی تو همه چیزو نمی دونی

-هر چیزی رو که لازم باشه بدونم..می دونم

پدرم دادزد

-گفتم تو هیچی نمی دونی

-پس بگید تا بدونم

-پس خوب گوش کن من نگین رو عاشقانه دوست داشتم زندگی خوبی داشتیم اما مادرت یه اخلاق بد داشت بیشتر اوقاتش رو تو مهمونی وبیرون ازخونه می گذروند البته چون بهش اعتماد داشتم وخودم بیشتر اوقات تو کارخونه بودم بهش حق می دادم زبً تقریبا2سال گذشت و توبه دنیا اومدی وبه هیچ وجه شیرخشک نمی خوردی به همین دلیل تا 2سالگیت نگین مجبور بود خودش بهت شیر بده و بیشتراوقات خونه بود منم سعی می کردم بیشتر خونه باشم به جرعت می تونم بگم اون 2سال بهترین سال های زندگی مشترکمون بود چون بیشتر اوقات باهم



بودیم این خوشی خیلی دووم نداشت بعداز 2سالگیت که دیگه نیازی به شیر مادرت نداشتی روال زندگیمون دوباره مثل گذشته شد وسوسن ازت نگهداری می کرد خیلی با نگین صحبت کردم تا مهمونی وبیرون رفتناشو کمترکرد ولی بازم کاملاً راضی نبودم چون نگران تو بودم اماسوسن برات کم نذاشت ومثل بچش ازت نگهداری می کردبعداز 8سال نگین دوباره حامله شد ومن خوش حال بودم چون امیدوار بودم دوباره اون 2سال تکرار شه وتوهم بتونی از محبت مادرت بهره مند شی اما این طور نشد نگین اصرار داشت بچه رو سقط کنه چون دوست نداشت ازخوشی هاش ودوستاش که فقط یک بچه داشتن عقب بمونه اما من بهش اجازه ندادم بچه رو بندازه هرچه می گذشت رفتارش بدتر می شد گریه می کرد دکتر نمی رفت تا بچه سقط شه اما خداروشکر دریا سالم به دنیا اومد مادرت بعد از به دنیا آوردن دریا به کما رفت دکتر می گفت دلیلش این بوده که به خوبی از خودش مراقبت نکرده بود وداروهاشو نخورده بود وفشار عصبی زیادی روش بوده وممکنه از کما برنگرده این اتفاق باعث شد از دریا متنفر بشم خودمو بیشتر مقصر می دونستم چون من باعث شده بودم به نگین فشار وارد بشه واین اتفاق براش بیفته دو ردز گذشت ونگین هنوز از کما خارج نشده بود وهر لحظه عذاب وجدانم بیشتر می شد دریا رو از بیمارستان مرخص کردن و من به جای اینکه دریا رو ببرم خونه در یه مسجد نزدیک بیمارستان رهاش کردم چون باعث شده بود عشقمو از دست بدم به خودم قول داده بودم اگه نگین از کما خارج بشه اجازه بدم هرطور که دوست داره زندگی کنه وزندگیمونو با تو ادامه بدیم روز بعد نگین از کما خارج شد می دونی اولین چیری که گفت چی بود؟ازم پرسید بچم کجاست ؟می خوام ببینمش من نمی دونستم باید بهش چی بگم چون دکتر گفته بود فشار عصبی براش خوب نیست بعداز اینکه به بخش منتقل شد واقعیت رو بهش گفتم فکرمی کردم از اینکه دیگه اون بچه نیست ومزاحم برنامه هاش نمی شه خوش حال بشه اما خیلی ناراحت شد می گفت تنها دلیلی که خدا بهش عمر دوباره داده وبخشیدتش این بوده که از دریا نگهداری کنه ومادرخوبی براش باشه...آوردمش خونه افسردگی گرفته بودوهر روز بدتر می شد تنها کسی که باهاش رفتار خوبی داشت وباهاش صحبت می کرد تو بودی تو اون مدت هر چقدر گشتم نتونستم دریا



رو پیدا کنم بالاخره اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاد ومادرت سکته کرد قبل از مرگش ازم خواست دریا رو پیدا کنم وازش طلب حلالیت کنم می گفت همه ی این اتفاقا به خاطر این بوده که ناشکری کرده ولیاقت مادری کردن برای دریا رو نداشت تمام حقیقت همین بود درمقابلم زانوزد وادامه داد

-کسی که باعث مرگ مادرت شد وباید ازش متنفر باشی منم نه دریا

هنوز برام غیر قابل باور بود مادرم کسی که عاشقش بودم ومی خواستم انتقامشو از دریا بگیرم با چیزی که فکر می کردم متفاوت بود با دیدن پدرم تو اون وضعیت مقابلش زانو زدم وبعد از مدت ها بغلش کردم

romangram.com | @romangram_com