#دریا_پارت_174
-خیلی خوبه دادشی ...موفق باشی
ازاینکه آرشام می تونست به پریا برسه خیلی خوش حال بودم اما من باید تا آخر عمرم درحسرت عشق رهام بمونم وبه قول شیدا باید آرزوی داشتن رهامو با خودم به گور ببرم این بیماری لعنتی چی بود که به جونم افتاد؟
...سه هفته بعد...
امروز نتایج کنکور اعلام شد ومن و پریا پزشکی تهران قبول شدیم همه از جمله پدرم خیلی خوش حال شدن والبته آرشام خوش حال تره چون قراره چند روز دیگه موضوع رو به پدرم بگیم وقرار خواستگایو بزارن امروز عصر قراره به مناسبت قبولیمون پریا وآرشام برن بیرون وبه قول خودشون خوش بگذرونن به منم اصرارکردن بیام اما ترجیح دادم تنهاشون بزارم تا باهم راحت تر باشن پرهام هم شبانه روز با آرامه روزا تو شرکت شباهم یاخونه همدیگه یا بیرون خوشبختانه همشون دارن سروسامون می گیرن تواین مدت سعی کردم رفت وآمدم بارهامو کمتر کنم حتی جواب اس ام اسا وزنگاشو یکی درمیون می دادم شیدا خانم هم دست از تلاش برنمی داشت وازهرفرصتی استفاده می کرد تاخودشو به رهام نزدیک کنه واقعاًباید به تلاشش احسنت گفت این روزا به بهانه ی خرید لباس برای عروسی رهاو شهنام کل تهرانو زیر پاگذاشته ورهام بیچاره هم به خاطر اصرارهای عمه شراره مجبوره پابه پاش بره منم درحال حاضر خونه ی مامان راحله هستم وبرای عروسی هیچ کاری نکردم با دیدن اسم آرشام رو صفحه گوشیم جواب دادم
-سلام دریا کجایی؟
-سلام دادشی خونه مامان راحله ام چطور؟
-هیچی همین طوری..واسه عروسی خرید کردی؟
-نه عصر می رم خرید تو کجایی؟
-من الآن مطبم
-عصر پریا رودیدی حتماًبهش سلام برسون
-باشه عزیزم حتماً..کاری نداری؟
-نه عزیز..خداحافظ
-خداحافظ
اینکه آرشام از مطبش بهم زنگ بزنه وبپرسه کجام بی سابقه بود عصر باید می رفتم خرید وکسی نبود که باهام بیاد پرهام سرش با آرام گرمه پریاهم که عصر با آرشام قرار داره ومجبور بودم تنهایی برم خرید دم یه پاساژبزرگ از آژانس پیاده شدم خداروشکر پاساژبه اندازه کافی بزرگ بود ومغازه داشت که می تونستم همه ی خریدامو همین جا انجام بدم یه ساعتی تو پاساژگشتم اما چیز به درد بخوری پیدانکردم برای استراحت رویکی از صندلی هایی که توپاساژگذاشته بودن نشستم ودوباره آرشام بهم زنگ زد
-دریا هنوزخونه مامان راحله ای؟
romangram.com | @romangram_com