#دریا_پارت_175
-نه اومدم خرید
آروم انگارداشت باخودش حرف می زد..باید بهش بگم نره خونه مامان راحله
-آرشام چیزی گفتی؟
-نه ..الآن کجایی؟
-پاساژ(...) آرشام اتفاقی افتاده؟دومین باریه که داری می پرسی کجام
-نه چه اتفاقی؟فقط می خواستم بدونم کجایی...خداحافظ
حتی مهلت نداد خداحافظی کنم معلوم نیست چشه زده به سرش
بعد از10 دقیقه استراحت ازجام بلند شدم تا به گشتن ادامه بدم بادیدن رهام که انگار دنبال انگار دنبال چیزی می گشت وارد نزدیک ترین مغازه شدم تامنو نبینه دوست ندارم بعد از این همه مدت که خودمو کنترل کردم وبرخوردی باهاش نداشتم از نزدیک ببینمش باخودم قرارگذاشتم روز عروسی هم زیاد دور وبرش آفتابی نشم
ازقیافش مشخص بود که کلافه ست وچیزی که می خواسته پیدانکرده باعصبانیت گوشیشو ازجیبش درآورد
-کجاست؟مطمئنی قراربود بیاد همین پاساژ؟
-آخه این خراب شده اینقدر بزرگه نمی تونم پیداش کنم
-باشه پس زود باش
حتماًباشیدا اومدن خرید وحالاگمش کرده باشناختی که از رهام پیداکردم فهمیدم آدم مسئولیت پذیریه وحتی درمقابل شیدا هم احساس مسئولیت می کنه
ازبدشانسی من دقیقاًروبه روی مغازه وایساده واگه ازمغازه خارج شم منو می بینه ناچاراًمنتظر موندم تا ازاونجا بره..با بلند شدن صدای گوشیم نگاه رهام به سمت مغازه ای که توش قایم شده بودم کشیده شد قبل از اینکه بتونه منو ببینه کاملاًوارد مغازه شدم وگوشیمو جواب دادم
romangram.com | @romangram_com