#دریا_پارت_138

-چند ساعت پیش دخترعمتون اومده بود دیدن دریا بعد از رفتنشون دریا درو قفل کرده ونمی ذاره کسی وارد اتاق بشه

-ازکی درو قفل کرده؟

-چندساعتی می شه فکر کردم خوابیده اما وقتی غذاشو بردم در رو بازنکرد وگفت نمی خوره

بانگرانی به سمت اتاق دریا رفتیم

-دریا در رو بازکن

-نمی خوام مگه بهت نگفته بودم برو راحتم بزار؟پس چرا موندی وعذابم می دی؟

-دریا در رو بازکن باهم حرف می زنیم

آرشام هم مثل من نگران بود

-دریا خواهری خواهش می کنم در رو بازکن

-نمی خوام حتی توهم منو به عنوان خواهرت دوست نداری همتون به خاطر بیماریم بهم ترحم می کنید...آی....

-دریا چی شد؟در رو بازکن

روبه آرشام گفتم: چند ساعتیه چیزی نخورده ومعدش خالی مونده این فشار عصبی هم حالشو بدتر کرده

-دریا به خدا اگه در رو بازنکنی می شکنمش

صدایی نیومد ونگرانیمو بیشترکرد کمی عقب تر رفتم تا در رو بشکنم اما آرشام با آوردن کلید زاپاس مانعم شد دریا روتختش افتاده بود واز درد به خودش می پیچید به سرعت خودمو بهش رسوندم با آرام بخشی که بهش زدم تونست بخوابه به اندازه ای دردش زیاد بود که نمی تونست درمقابل آمپول آرام بخشی که بهش تزریق کردم اعتراض کنه

شیدا اینجا چی کار می کرد؟مطمئنم همه ی این اتفاقا زیرسر شیداست باعصبانیت از اتاق خارج شدم آرشام سر راهم قرارگرفت

-کجا می ری؟

romangram.com | @romangram_com