#دریا_پارت_139


-می رم سروقت شیدا

-پس منم می یام

-نه تو باید کنار دریا بمونی

-روزمهمونی شیدا باحرفاش باعث شد حال دریا بدشه اما من سکوت کردم اون عفریته حتی...

-آرشام حرف بزن حتی چی؟

-حتی رو دریا دست بلند کرد

عصبانیتم چند برابر شد تحمل شنیدن ادامشو نداشتم چرادریا باید این قدر عذاب بکشه؟به خاطر همین وضعیت معدش بدترشده



باسرعت هرچه تمام به سمت خونه ی عمه شراره رفتم عمه با دیدنم باخوش حالی گفت:سلام پسرم

-سلام شیدا خونه ست؟

می تونستم برق خوش حالی رو تو چشماش ببینم حتماًفکر کرده با دختر ترشیدش قرار دارم عمم فکر می کنه با ازدواج رها وشهنام منم با شیدا ازدواج می کنم چون تصور می کنه شیدا هم به من علاقه داره نمی دونه شیدا عاشق من نیست عاشق رفتن به خارجه پدرش بهش اجازه ی رفتن به خارجو نمی ده وتنها راه رفتن به خارج ازدواج بامنه

-تواتاقشه بشین برم صداش کنم

-لازم نیست خودم می رم پیشش

-باشه پسرم هرطور راحتی

در اتاقش بازبود خدایا این دختر حتی تو خونه هم آرایش غلیظ وزننده ای داره لباسشم که چیزی نگم بهتره با دیدنم به سمتم اومد تا خودشو بندازه تو بغلم اما من با دست مانعش شدم به داخل اتاق هولش دادم ودر اتاقو بستم


romangram.com | @romangram_com