#دردسر_پارت_526

یک ربع به نه بود حتما اقاجونم خونست.



نگاهمو از ساعتم گرفتم و به در زنگ زده ی کرم رنگمون خیره شدم.

هیچ وقت دل اقاجونم نیومد که درو رنگ کنه چه برسه به اینکه در یا خونه رو عوض کنه.



دستگیره درو گرفتم و کمی بالا کشیدم و بعد هولش دادم. در با صدای ناله ی پیچ‌ و مهره های زنگ زدش باز شد.



اولین قدمو که گذاشتم یاد بچه بازی هام افتادم. وقتی میدویدم دور حوض و جیغ جیغ میکردم.



دومین قدمو گذاشتم یاد اب بازیام با مادرم و اقاجونم افتادم و با صدای بلند خندیدنمون.



بغض کردم.



سومین قدمو گذاشتم یادم افتاد وقتی توی حیاط افتادم چطور مادرم منو توی اغوشش گرفته بود و اقاجونم زخممو میب*و*سید و روش مَرحَم میذاشت و مادرم با ب*و*سه هاش اشکامو پاک میکرد و اقا جونم ابنبات چوبی بهم میاد.




romangram.com | @romangram_com