#دردسر_پارت_320
بابک چشمکی زد و گفت
-اها از اونایی که در اینده میشه خانومت؟
نیشخند همیشگیشو زد و گفت
-بگو لباسا کدوم قسمته کم حرف بزن واسه حنجرت خوب نیس.
به وضوح سرخ شدن گونه هام و سری که حس میکردم الان میخوره تو سرامیک از خجالتو میدیدم .. بابک با چشم بلندو کشیده ای از پشت صندوق بیرون اومد و راهنماییمون کرد سمت قسمت دیگه ای از فروشگاه ..
چند پله بالا رفتیم و وارد طبقه دوم شدیم.
برعکس پایینی اینجا پر بود از لباس های متفاوت ..
انقدر تنوع و زیبایی بالا بود که چشمام هرلحظه در حال دوران بود .
بابک یکم دیگه حرف زد و پایین رفت و اونجا فقط منو سهراب موندیم
-انتخاب کن نگار.
همینو گفت و رفت سمت لباسای مردونه.
قدمی برداشتم .. مثل همیشه گند زدم .
اگه میگفتم میترسم الان راحت بودم.
توی فیلما دیده بودم یه لباس کت مانند با شلوار جذب و چکمه و کلاه میپوشن .
سعی کردم ادای این کار بلدارو در بیارم
romangram.com | @romangram_com