#دردسر_پارت_319
-بیا اینجا ..
فروشنده ای نداشت برای راهنمایی .فقط صندوق دار داشت ..
شونه ای بالا انداختم و رفتم دنبال سهراب. خودشو به مرد پشت صندوق رسوند و گفت
-چطوری بابک جون ..
پسره با دیدن سهراب گل از گلش شکفت و گفت
-به به به بـه اقا سهراب گل .. چه خبر از این ورا .. ستاره سهیل شده بودی .
-بابی والا درگیر بودیم بدجور.
-درگیر بودنت تو معدم .. یه سر نمیتونستی بزنی مرد مومن؟
سهراب خندید و گفت
-دیگه میام تند به تند ..
انگار متوجه من شد ..
با لبخند گفت
-به به خانومتم اوردی که ..
سهراب بدون حرکت خاصی گفت
-دوستمه ..
romangram.com | @romangram_com