#دردسر_پارت_318
اب دهنمو قورت دادم و با همون صدای لرزون گفتم
-اما من دلم درد میکنه ها ..
-بیا بریم یه قرص بخوری خوب میشی
-نه نه خوب نمیشم باید استراحت کنم.
برگشت غرید
-نگار
-خب باشه بابا اومدم ..
دویدم و خودمو بهش رسوندم و لرزون قدم برمیداشتم.فکر اینکه قراره روی یه موجود چهارپا بشینم بعد یهو رم کنه من بیوفتم ضایه بشم .مو به تنم سیخ میکرد..
-سهراب میگما .بیا برگردیم..
-نگار کافیه دیگه.این برای روحیه ات خوبه.نا سلامتی قراره عروس بشی.
نیش خندی زد که خیلی طعنه کلامشو به رخ کشید .
لبمو گاز گرفتم .. نمیدونه خودم توی این مسئله چقدر سردرگمم .گندی زدم که هیچکس نمیتونه جمعش کنه .
وارد فروشگاه بزرگی شدیم .
پر بود از وسایل سوارکاری ..
رنگ های زیبا.وسایلای عجیب .جالب.ترسمو کامل یادم رفت و خیره شدم به وسایل ..
romangram.com | @romangram_com