#دردسر_پارت_321
رفتم سمت لباسای سوارکاری و چندتا اینور اونور کردم .. همشون ساده و مزخرف بودن ..
شلواراشم همینطور .. برگشتم نق نقمو شروع کنم که تو تن مانکن یه ست کامل لباس سوارکاری و دیدم .
انقدر خوشگل بود که دلم میخواست برم کنارش دستمو بندازم دور گردنش با مانکن سلفی بگیرم..
کلاه مشکی با روکش چرم و مقاوم که زیر نور لامپ درخشش معلوم بود.چکمه های بلند چرم مشکی با ستاره هشت پر ابی بزرگ که روی بدنه اش خیلی چشم نواز بود. لباس تنش خاص بود .مخلوطی از مشکی و آبی نفتی . کت مشکی با زیر سارافونی بلند آبی رنگ ..
شلوار جذب و راحت آبی نفتی که کلفتم بود ..
خیلی زیبا بود.. انگار سهراب متوجه نگاه خیره ام شد .چون اومد سمتم و خیره شد به لباس ..
-چیز خوبیه.. گیرم بهش نمیدن ..
نگاهم به قیتمش افتاد ..
مخم سوت کشید.باید وام میگرفتم واسه خریدنش . همون لحظه صدایی دم گوشم زمزمه شد
-نگران پول هیچی نباش. یه هدیه از منه..
زود عکس العمل نشون دادم و گفتم
-چی؟نه اصلا ..خودم پرداخت میکنم .
خندید
-وقتی با یه مرد بیرونی قرار نیست دست تو جیبت کنی خانوم خاکی ..
romangram.com | @romangram_com