#دردسر_پارت_314
خندیدم ..لبخندی زد و سکوت کرد
-سهراب ..
نگاه کوتاهی بهم کرد یعنی بگو
-کجا داریم میریم؟
-نگار پرتت میکنم پایینا
غش غش خندیدم ..
لبخند ریزی زد اما سریع محو شد
امروز یه چیزیش بودا
بلاخره ایستاد . با دیدن جایی که رسیدیم صدای جیغم با صدای اسبا قاطی شد .
باشگاه سوار کارییی.
برگشتم سمتش و با شوق بچه گانم گفتم
-میخوایم اسب سواری کنیـم؟
خندید و سرشو تکون داد .
پریدم پایین و با شوق به اسبای وسط میدون خیره شدم ..
اونم ماشینو قفل کرد و اومد سمتم
romangram.com | @romangram_com