#دردسر_پارت_315
-خب ..
راه افتاد سمت در وردودی . منم دنبالش.
با چند نفر حرف زد و منم غافل از اطرافم فقط میخواستم اسبارو ببینم ..
-بیا اینجا نگار ..
رفتم سمتش ..
از دور دیدم یه اسب سفید مشکیو دارن میارن ..
از همون فاصله چشمای مشکیش برق میزد .انگار مشتاق دیدن سهراب بود .
با رسیدنش دوباره از ذوق جیغ کشیدم که سریع کسی از پشت دستشو گذاشت روی دهنم و تو گوشم زمزمه
-جیغ نکش.رَم میکنه دختر..
ازم فاصله گرفت. لبو لوچم اویزون شد و مظلوم گفتم
-باشه بابا ..
اومدم دست بزنم بهش که وسط راه پشیمون شدم.اگه کاری میکرد ..؟
مردی که اورده بودش با سهراب یکم خوش بش کرد و رفت .
سهراب نزدیک شد و گفت
-خب دست بزن بهش چرا ماتت برده.
romangram.com | @romangram_com