#دردسر_پارت_235

مخصوصا نگار و باران ..

دوباره گوشیم زنگ خورد اینبار داریوش بود

-بله؟

داریوش-خوبی؟

-خوبم

داریوش-میخوای بریم بیرون

-نه باران تنها میمونه..

-دارم میام دنبالت بارانم حاضر کن خدافظ

-اما ...

تماس قطع شد .

با حرص چشمامو بستم .

نمیدونم دلیل این کارا چی بود



《باران》

درخت ها قهوه ای بودند و تنه هایشان سبز.چرا ابر ها ابی بودند و اسمون سفید؟چرا ماشین به جای جلو رفتن عقب میره؟چرا حرفای رویا کش میاد؟


romangram.com | @romangram_com