#دردسر_پارت_233

عرفان-رویا لجبازی نکن . من مجبور بودم

-نگار به تو اعتماد کرده بود .چطوری گریه هاشو دیدی و طاقت اوردی?باران به تو تکیه کرده بود .چطوری طاقت اوردی لعنتی؟

عرفان-خدافظ

قطع کرد.از حرص گوشیو پرت کردم رو تخت و لباسامو عوض کردم و وارد اتاق شدم

رفتم پیش باران..

هیچی نمیگفت و به میز خیره شده بود..

قارو قور شکمم بلند شد..

باران سرشو اورد بالا..قیافمو مظلوم کردم

-خوب..خوب تقصیر من که نیست شکمه دیگه گشنه میشه

باران یهو زد زیر خنده..

نه من حرف جالبی زدم نه موقعیت جالب بود برای خنده .خنده هاش عجیب بود و بی نهایت بلند .این خنده از شادی نیست .

تخیلیه شوک عصبیه ....

باران-رویا..

وحشیانه قهقهه میزد

-باران .باران گریه کن عزیزم . گریه کن


romangram.com | @romangram_com