#دردسر_پارت_214
و خودم دست کسری رو گرفتم و وارد شدم و بردمش سمت نگار
-نگار جان!
نگار برگشت سمتم
-کسری که میگفتم ایشونه
نگار با لبخند بهش دست داد و شروع کرد مسخره بازی در اوردن..نگام چرخید سمت اقای خسروی و دوستش
-اقای خسروی بفرمایید بشینید .
لطفا از خودتون پذیرایی کنید
و نگاهمو چرخوندم که با اقا رسول روبه رو شدم که به شیرینی داخل بشقابش زل زده بود .تعجب کردم
.رفتم سمتش
-چیزی شده اقای فتاحی؟
برگشت سمتم
رسول-شما اینارو سفارش دادید؟
-بله چطور مشکلی هست؟
رسول-من از این شیرین خانم خیلی خوشم اومده .
با این حرفش چنان زدم زیر خنده که همه ی نگاها برگشت سمتم..از نگار شنیده بودم که با در و دیوار و گل سنبل یه خانواده بزرگ تشکیل داده ولی باورم نشد
romangram.com | @romangram_com