#دردسر_پارت_215

با خنده گفتم

-پسرتون راضیه؟

منظورم به موتورش بود

نگاهی بهم کرد

رسول-باهاش کنار میاد

و دوباره زدم زیر خنده رومو ازش گرفتم و برگشتم سمت خسروی که با چهره ی قرمز شدش روبه رو شدم

این چرا این شکلی شد؟؟.....



(باران)

عرفان گفته بود نامزدیه یکی از دوستاشه و به زور منو برده بود ارایشگاه و خودشم رفته بود به کاراش برسه ....

تو افکارم غرق بودم که با صدای ارایشگره به خودم امدم ....

-تموم شد دخترم

به اینه نگاه کردم که از قیافه ی خودم لذت بردم

موهامو فر درشت کرده بودو دورم ریخته بود یه ارایش ملیح و دخترونه ام کرده بود 《هه》 همچین گفتم دخترونه انگار دخترم

سرمو تکون دادم تا از این افکار منفی بیرون بیام اصلا دلم نمیخواست شبم خراب شه و از همه مهم تر به خودم قول داده بودم به باران چند سال پیش برگردم .شرو شیطون!


romangram.com | @romangram_com