#دردسر_پارت_213



(رویا)

بعد از اینکه بادکنکارو باد کردم یا به قول نگار ترکوندم همشونو .رفتم سمت یکی از اتاقا تا اماده شم یه کت دامن شیری رنگ که دامنش تا زانو تنگ بود و از زانو تا پایین چین دار بود با یه کت که از جلو کوتاه بودو از پشت تا زیر ب*ا*س*نم میرسید .....

یه ارایش ملیح کردم و موهامو جمع کردمو دم اسبی بستم و جلوشو پف دادم ....

تقریبا کارم تموم شده بود که گوشیم زنگ خورد از رو میز برداشتم که دیدیم خسرویه ...فک کنم رسیدن ...

-بله

داریوش- رویا جان ما رسیدیم

جان و مرگ .جان و کوفت .جان و زهر مار. جان و درد بی درمون

تا اومدم ادامه بدم صداشو شنیدم که گفت :رویا هستی؟

-ا...اومدم پایین اقای خسروی

رو خسرویش تاکید کردم و قطع کردم

سریع کفشای مشکی پاشنه بلندمو پوشیدمو با قدم های بلند سمت خروجی رفتم و یکم اطرافمو نگاه کردم و داریوش رو دیدم که با یه پسر همسن و سال خودش و کسری دارن حرف میزنن همونطور رفتم سمتشون

-سلام

برگشتن سمتم و کسری اومد سمتم و بغلم کرد اوناهم به نشونه ی سلام کردن سرشونو تکون دادن..با ناز گفتم

-بفرمایید داخل


romangram.com | @romangram_com