#درنده_ولارینال_پارت_498
دریاچه در نگاه کلی آرام بود اما موج های ریز سطح ان نور ملایم غروب آفتاب را می رقصاند . نسیمی خنک در محوطه خارجی خانه بزرگ ویلایی جریان داشت . صدای خنده هایی از درون خانه به گوش می رسید . زن میانسالی روی نیمکتی کنار دریاچه نشسته بود و غروب آفتاب را تماشا می کرد . چشم های خاکستری اش مملو از بازتاب های سرخ خورشید بود که از دریاچه منعکس می شد . به جنگل انبوه رو به روی دریاچه زل زد . خاطراتش باور نکردنی و دور به نظر می رسید . آنقدر باور نکردنی که بیشتر شبیه به قصه ها بود . قصه هایی که هر شب در کتاب های منقش برای بچه هایش می خواند . قصه های پریان . داستانهایی که هر شب به آنها تاکید می کرد نباید باورشان کنند . هر بار تذکر می داد که هیچ کدام از کتابهایی که برایشان می خواند حقیقت ندارند . نه تکشاخ ها و نه خون آشام ها .. نه الف ها و نه پری ها .... نه سانتور ها و نه پن ها ...
هر بار که به تکشاخ ها می رسید ، به سختی بغضش در گلو نگه می داشت و هر بار به الف ها می رسید ، قلبش سست می شد و تاکید می کرد که الف ها وجود ندارند . تکرار می کرد که ساخته ذهن بشر هستند . هر بار برای بچه ها توضیح می داد که چرا و چطور باید برای پیشرفت علمی تلاش کنند .
تلفن همراهش ویبره رفت . بی توجه به تماشای خورشید پرداخت . کسی او را صدا می زد :
- ملیساندرا ! ملیساندرا !
سر گرداند . همسر و سه کودک قد و نیم قدش به سمت او می آمدند . ملیساندرا لبخند محوی زد و پرسید :
- فقط یه امروز رو نتونستی با بچه ها سر کنی رابرت !
مرد گفت :
- سر یه بازو بند دعواشون شد .. از توی کمد تو پیداش کردن .
ملیساندرا با نگرانی گفت :
- کدوم بازو بند ؟
رابرت پاسخ داد :
- یه مهره خاکستری روش داره ... از جنس شیشه اس ...
دخترکی که از دو پسر دیگر بزرگ تر بود بلافاصله گفت :
- آیدن برش داشت مامان .. . من و آدریان خواستیم مانع بشیم اما اون برش داشت .
- باشه رز ... حالا اون کجاس ؟
رز با اخم بازو بند و تکه کاغذی را به دست ملیساندرا داد . ملیساندرا رو به رابرت کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com