#درنده_ولارینال_پارت_499
- بچه ها رو برگردون داخل خونه .. من هم میام .
رابرت موهای پسر کوچکش را به هم ریخت و گفت :
- شنیدین مامان چی گفت ... برگردین خونه ...
ملیساندرا سر گرداند . آفتاب کاملا غروب کرده بود . ملیساندرا به بازو بند نگریست و به مهره خاکستری براقش . قطره ای اشک از چشمانش چکید . کاغذ را گشود و به دست خط آشنای ان خیره شد . حکم تملک او به این خانه ویلایی در دورهام بود . سالها طول کشیده بود تا ملیساندرا هدف نوشتن این حکم تملک را با امضای آیدن بفهمد . خانه ویلایی ای که پر از عکس روی در و دیوارش بود . عکس هایی از چهره های آشنا و نا آشنا .
نفهمید کی به خانه برگشت و نفهمید کی زمان خواب رسید . وقتی برای شب بخیر به اتاق بچه ها رفت ، پسر کوچکش ، آدریان ، به او گفت :
- مامان ... لالایی می خونی ؟
پسر دیگرش ، آیدن ، تایید کرد . ملیساندرا نگاهی به رز انداخت که عروسکش را نوازش می کرد . سپس روی یک صندلی کوچک نشست و گفت :
- باشه عزیزم ... فقط قول بده بخوابی .
به ماه کاملی چشم دوخت که طلوعش از پنجره این اتاق مشخص بود . اندکی به ذهنش فشار آورد تا متن کامل لالایی آشنایی که سالها برای خودش زمزمه می کرد را به یاد بیاورد :
" پشت آن کوهاي بلند ، بعد از چمنزارها ، ايستاده اند ... آرام و نوراني ... درخشان و با شکوه ... اسبهاي سفید .. ... روشنايي و کوه ...
پشت قله .. پشت برفها ، پشت آينه .... و پس باران ... خواهد آمد به رنگ رويايي سپيد و نوراني .. خواهد آمد ..
پس از باران ...
پس از باران تند ... پس از رعد و برق و طوفان ... يک نفر از پس آينه مي آيد ... يک نفر .. پس از باران "
عقاب بسیار درشتی اوج گرفت و از مقابل ماه کامل گذشت و آواز ممتد و با شکوهش در تمام فضا منعکس شد .
romangram.com | @romangram_com