#درنده_ولارینال_پارت_497
سامی گفت :
- من شنیدم پسراش توی مهارت های رزمی فوق العاده ان .
ریتا سرخ و سفید شد :
- منم شنیدم خیلی خیلی خوش قیافه ان .
- منم اگه تو اون بهشت زندگی می کردم اصلا... پیر نمی شدم ... سالاریال یه بهشت واقعیه ...
آلنا گفت :
- سامی ... سالاریال همیشه یه بهشت نبوده ...
سامی گفت :
- ماجرای نابودیش رو خوندم ... اما برادرم می گفت اصلا شبیه زمین نیست ... اون دو بار به سالاریال رفته ... چیزایی که میگه باور ناپذیره ... میگن خیلی طرح های باز سازیش رو ملکه شیلا قبل از مرگش زده .
- آه ... شیلا ... اون یه هنرمند واقعی بود ...
ریتا گفت :
- مادرم همیشه میگه اگه قرار باشه یه مثال از خوشبختی بیاریم .. فقط میشه اسم شاه بریان و شیلا رو آورد ...
آلنا پوزخندی زد و به راهش ادامه داد . آفتاب گرم به صورت چروکیده اش می تابید . بچه ها به سمت دروازه شهر دویدند و آلنا عصا زنان به آرامی ادامه داد . عصایش یک بند انگشت در زمین فرو می رفت . زمین های کشاورزی اطراف شهر پر از گندم های طلایی بود . با اشتیاق موهای سپیدش را به باد سپرد و گذاشت تا نسیم چین و چروک صورتش را نوازش کند . عصا زنان وارد جاده شد . کاروان سالاریال از جاده پادشاهی، چند متر آن طرف تر عبور می کرد . به آرامی با آنها همراه شد . می توانست به بریان را پیشگام کاروان ببیند . بینایی اش هنوز خوب کار می کرد . بریان پیروزمندانه و مغرورانه افسار اسبش را به دست داشت و با سر بر افراشته حرکت می کرد . عجیب بود که این مرد هنوز پیر نشده بود . موهای بلندش تا پایین شانه هایش می رسید و دو یا سه دسته سپید در آن دیده می شد . اما نه اندامش شکسته بود و نه صورتش در هم رفته بود . در دو طرف بریان دو پسر جوان در حرکت بودند . حق با ریتا بود . خوش چهرگی آنها کم نظیر بود . چند متر آنطرف تر چهره آشنای دیگری دید . آیسار بدون هیچ تغییری . پریزاد های لعنتی . همان موهای طلایی که دسته ای از آن روی پیشانیش ریخته بود . آیسار در حالی که به شدت می خندید با یکی از پسرهای بریان گرم گرفته بود . آلنا همراه با آنها وارد شهر شد . به محض ورود به شهر روهان و مارث برای استقبال آمدند . بریان با دیدن روهان از اسب پیاده شد و او را در آغوش کشید . روهان حالا موهایی کاملا جو گندمی داشت و چهره اش کم و بیش چین و چروک گرفته بود . تاج طلایی و جواهر نشانی به سر داشت که از او چهره ای گرم و صمیمی می ساخت .
جیمی نیز پس از مارث برای خوشامد گویی به سمت بریان آمد . بریان هم رکاب با روهان به سمت قصر حرکت کرد . مردم یک صدا نام آن دو را فریاد می زدند " زنده باد شاه روهان ... شاه بریان " و نام ولارینال و سالاریال را ... اتحاد دو خواهر می رفت تا مستحکم تر شود .
* * *
romangram.com | @romangram_com