#درنده_ولارینال_پارت_474

- دارم با تو حرف می زنم ...

پادریک سر بلند کرد . رنگش پریده بود اما نه از ترس . ضعف و بیماری بر او حاکم بود . به وضوح می شد آثار عفونت زخم هایش را در چهره اش مشاهده کرد . پادریک به سختی خودش را استوار نگه می داشت . آیدن ادامه داد :

- جوابم رو بده ... یه شهر در شرف غارته .... بهترین راه حل برای مقابله با غارت چیه ؟

روهان یک قدم به آیدن نزدیک شد :

- اعلی حضرت !

آیدن گفت :

- روهان ... تمومش کن ... _ سپس رو به پادریک کرد _ بگو .. پادریک ... بگو که کشتن زندانیا راهش نیست ... بگو تیکه تیکه کردن چند تا زندانی یه لشگر رو عقب نمی کشه ...

پادریک باز هم به سکوت معنادارش ادامه داد . آیدن با لحنی آشفته گفت :

- حرفی برای گفتن نداری ؟

پادریک زبان باز کرد :

- شما در هر صورت من رو می کشین . نه .. حرفی ندارم .

آلنا اعتراض کرد :

- پادریک .. از خودت دفاع کن ... به پادشاه بگو تو اون شورش کاره ای نبودی ...

آیدن فریاد زد :

- چطور می تونه چیزی که من با چشمای خودم دیدم رو انکار کنه ؟ من دیدم جلوتر از همه وارد زندان شد .. دیدم چقدر با حرارت جمعیت رو تحریک می کرد .

روهان اینبار بی وقفه و بی اجازه گفت :

romangram.com | @romangram_com