#درنده_ولارینال_پارت_475
- سرورم ... پادریک داشت مانع جمعیت می شد ... اون ازما دفاع کرد ... با همه قواش مقابل جمعیت ایستاد .
آیدن نیم نگاهی به روهان انداخت و گفت :
- روهان ... من با چشم های خودم دیدم .
- همیشه اون چیزی که می بینیم حقیقت نداره عالیجناب .
پادریک نگاه سردی به آیدن انداخت . خشم در قلب آیدن زبانه کشید و گفت :
- نمی خوای چیزی بگی پادریک ؟
- هیچ حرفی روی تو اثر نداره ... خیلی طول میکشه تا مردم بفهمن با چه هیولایی طرفن ... اما برای من همون نگاه اول کافی بود .
آیدن اخم کرد . آلنا بی تابانه گفت :
- سرورم .. بهش گوش ندین ... اون نمی دونه چی میگه ... سرورم .. اون بی گناهه ... پادریک تا آخرین لحظه که توان داشت از زندانیا دفاع کرد ... پادریک مقابل پدرش ایستاد تا از زندانیا دفاع کنه ...
آیدن گفت :
- چی باعث میشه باور کنم که اون همراه با جمعیت نبوده ... در حالی پادریک هم یکی از اون غربی های متعصب و وحشیه ؟
آلنا مصرانه گفت :
- اعلی حضرت .. پادریک از آدریان دستور می گرفت .... اون تا پای جونش روی تحت فرمان آدریان می موند .
آیدن پادریک را از نظر گذراند و گفت :
- پس وقتی آدریان کشته شد کجا بودی ؟ چرا نموندی که ازش دفاع کنی ؟
romangram.com | @romangram_com