#درنده_ولارینال_پارت_473


پاسخ خودش را داد :

- اتفاقا امروز دقیقا روزیه که باید به الویس فکر کنی آیدی ....

برق تازیانه ای آتشین از کنار گونه اش رد شد . آیدن به آینه نگریست . در آینه خبری از این شلاق اتشین نبود . زن سرخ پوش از گوشه اتاق خودش را به آیدن نزدیک کرد . آیدن شانه های زن را فشرد . عجیب بود . اگر او حقیقت مادی نداشت . اگر در آینه دیده نمی شد ، آیدن چگونه لمسش می کرد ؟ زن شلاقش را دور گردن آیدن گذاشت . تازیانه داغ بود اما آیدن را نمی سوزاند . آیدن زن را به ستون تخت کوبید . زن دستانش را آزاد و بدنش را تسلیم آیدن کرد . آیدن می خواست تا ابد به شراره های چشمان زن آتشین خیره شود . دستش را میان موهای داغ زن فرو برد . گویی تمام پیراهن و تن زن از جنس آتش بود . نمی خواست هیچ مرزی بینشان بماند . دیگر نمی خواست فرار کند . نمی خواست با زن مبارزه کند . شاید این سرخ جامه تنها کسی بود که برایش مانده بود . شاید تنها راه فائق آمدن بر نا ملایمات . تنها مسیر باقی مانده برای پوشاندن ناتوانی و عجز حقیقی اش . تنها ستونی که سر پا نگهش می داشت .

صدای دق الباب او را بیدار کرد . نیم نگاهی به اطراف انداخت . زن سرخ پوش آنطور که آیدن انتظار داشت روی تخت نمانده بود . تازیانه اش اما درست کنار تخت افتاده بود . آین لباس خواب بلندش را پوشید و گفت :

- بیا تو ...

- سرورم ... سرسرای اصلی برای محاکمه آماده اس .

آیدن شروع به پوشیدن لباس هایش کرد . تاج استخوانیش را روی سر گذاشت و تازیانه خشم را به دست و راه سرسرای اصلی را در پیش گرفت . احساسی غریب داشت . چه کسی همخوابگی اش را با خشم باور می کرد ؟ زنی که حتی وجود مادی نداشت . آیدن تازیانه را محکمتر فشرد و در سرسرا را گشود . پادریک در زنجیر و در میان سرسرا زانو زده بود . در چهره اش نه ترس بود و نه اضطراب . نگاهی محکم و استوار . آیدن روی تخت نشست . آلنا چند قدم دور تر از پادریک ایستاده بود . آیدن رو به پادریک گفت :

- روی پاهات بایست پادریک.

پادریک با بی میلی برخاست . روهان سرش را به آیدن نزدیک کرد و گفت :

- سرورم ... درباره پادریک ...

آیدن میان کلامش پرید :

- روهان !

روهان چند قدم به عقب برداشت . آیدن رو به پادریک گفت :

- تعصب چه شکلیه ؟

پادریک به نقطه ای روی زمین چند قدم جلوتر از خودش زل زد و هیچ نگفت . آیدن گفت :


romangram.com | @romangram_com