#درنده_ولارینال_پارت_454
آیدن از روی تخت برخاست و کنار زن سرخ پوش ایستاد و گفت :
- بریان ... تو ..تو به سالاریال میری ... سالاریال هم جزو متصرفات ولاریناله ... تو به اونجا می ری ... هر گندی که زدی رو جبران می کنی ... با دو لشگر از این استورن ها ... مردم اونجا توی بیماری و قحطی دارن دست و پا می زنن ... اونقدر وقت داری که حتی سنگ فرشهای شکسته رو هم تعمیر کنی ...
بریان اخم کرد :
- قربان دارین با من شوخی می کنین ؟ مردم اونجا از من متنفرن .... از استورن ها بیزارن ... فکر می کنی حتی اگه من بخوام اونا اجازه می دن کمکشون کنم ؟ اونا ما رو غارتگر می بینن ...
آیدن چند قدم به بریان نزدیگ شد :
- بریان ... سالاریال درگیر زمستون نیست .. و ما یه زمستون تموم نشدنی داریم ... ما برای زنده موندن به اونجا نیاز داریم ... کی بهتر از کسی که خرابش کرده می تونه درستش کنه .... من سالاریال رو همونطور که بود می خوام ....
- قربان .. مردم سالاریال یه دقیقه هم تحملمون نمی کنن ...
آیدن پوزخند زد :
- به اون هم فکر کردم بریان ... تو تنها به سالاریال نمی ری ...
- اگه منظورتون آیساره ...
آیدن در یک قدمی صورت بریان ایستاد و گفت :
- کی درباره آیسار حرف زد ؟ می خوام سر قرارم با کاستار بایستم بریان ...
بریان چشمانش را تنگ کرد :
- چی ؟
- شیلا هم تلویحا یه خائن محسوب میشه ... اون دیگه همسر من نیست .... اما به کار تو میاد ... تو فرمانروای سالاریال میشی ... و شیلا هم ... مادر شاهزاده هات .... ملکه و همسرت ... داشتن شیلا .. باعث میشه ... مردم راحت تر بهت اعتماد کنن ... تو زیرک تر از اونی که نتونی مهارشون کنی ...
بریان فریاد زد :
romangram.com | @romangram_com