#درنده_ولارینال_پارت_455
- نه .. نه قربان ... شیلا .. شیلا ...
آیدن اخم کرد :
- داری یه دستور سلطنتی رو رد می کنی بریان ؟ امروز دیگه من پادشاهم ...
بریان فاصله اش را از آیدن کاهش داد و گفت :
- تو یه هیولایی ...
آیدن ابرویی تاب داد و از پشت دندانهای به هم ساییده و آرواره های تیزش گفت :
- کاملتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ...
آیدن به چشمان بریان زل زد . به نظرش می رسید حلقه اشک در ان دیده است اما او بلافاصله به خود مسلط شد و گفت :
- اجازه مرخص شدن بهم میدین اعلی حضرت ؟ .... لازمه با خودم تنها باشم ...
آیدن از بریان فاصله گرفت و گفت :
- مرخصی بریان ...
* * *
یک بار دیگر متنی که نوشته بود را خواند و با ظرافت آن را امضا کرد . سپس چشمانش را بست و سعی کرد که تصورش کند . خانه ویلایی و دریاچه دورهام که شاید تا حالا پر از تار عنکبوت و خاک شده بود . از جا برخاست و کاغذ کوچک را در جیب بالاپوشش جای داد . سپس از اتاق خارج شد . آیسار بلافاصله سر راهش سبز شد . آخرین چیزی که در دنیا می خواست ملاقات با این پریزاد سحرآمیز بود . نیم نگاهی به او انداخت . آیسار تعظیم مختصری کرد :
- سرورم ... پادریک رو گرفتیم ... اون و همراهش .. آلنا ...
آیدن سر گرداند . نظرش تغییر کرده بود . آیسار آخرین شخصی نبود که ایدن مایل به دیدارش بود . ترجیح می داد ساعت ها با آیسار بماند تا یک بار دیگر به چشم های روشن آلنا نگاه کند . یک زن دیگر گه به ادریان مربوط می شد !
romangram.com | @romangram_com