#درنده_ولارینال_پارت_446
آلنا ناگهان سرد شد . اندکی درنگ کرد به چشمان آیدن نگریست و پاسخ داد :
- و مرد هایی که شیفته اش بودن .. مردهایی که تحسینش می کردن .
لبخند تهدید امیز آیدن محو شد . چیزی در درونش لرزید اما بلافاصله به خود مسلط شد و گفت :
- تو کدومشونی ؟
آلنا شمشیرش را پایین گرفت . سردرگم و مبهوت به درخشندگی گیرای چشمان آیدن خیره شد و با دستپاچگی پاسخ داد :
- خب .. من .. من مرد نیستم .
آیدن ناگهان خندید . بلند و بلندتر ... جنون امیز و هیولاوار . خودش هم درک نمی کرد چرا اینطور دیوانه وار می خندد . النا چند لحظه منتظر ماند . خنده های دیوانه وار آیدن تمامی نداشت . آلنا اسبش را هی زد و در حالی که سعی می کرد ، صدای آیدن را نشنیده بگیرد. صدای این خنده ها که شعاع بزرگی از جنگل را فرا گرفته و هراسی عجیب به دل آلنا انداخته بود . حرفی که قلبش را شکسته , اعترافی که این هیولای منزجر کننده از او کشیده بود . چیزی که حتی در خصوصی ترین خلوت ها و در دنج ترین نقاط ذهنش هم به ان فکر نمی کرد . در هر حال راهش را به سمت ورودی مخفی باغ خانه پادریک در پیش گرفت . باید مرهمی که از دهکده تهیه کرده بود را برای ضد عفونی زخم پادریک می برد . برای زخمی که هر روز بدتر و بدتر می شد . گویا تیغ سلاح سیاه پوش زهرالود بود .
* * *
برای چندمین بار چشمانش را بست و تمرکز کرد . هیچ تصویر ذهنی ای از آیدن را نمی دید . حتی نمی توانست حدس بزند چه چیز در حال وقوع است . شایعات عجیبی دهان به دهان در قصر می چرخید مبنی بر اینکه آیدن به همراه آدریان به زودی به قصر بازخواهد گشت . عده ای می گفتند آیدن خودش را فدای بیدار شدن آدریان کرده است و چند افراطی متوهم هم پا را فراتر نهاده بودند و می گفتند که آدریان در آیدن حلول می کند . بریان هم البته بیکار ننشسته بود . چند استورن مورد اعتماد را بین مردم فرستاده بود تا شایعات را مسکوت کنند .
راه روی قصر را به سمت سرسرای اصلی در پیش گرفت . فلورا با دیدن او از جا برخاست و به سمتش آمد . بریان گفت :
- چی شده ؟
- این سوالیه که من می خوام ازت بپرسم .
بریان با کلافگی پاسخ داد :
- گیج شدم فلورا . اوضاع یه کم درهمه . انگار که واقعا آدریان قراره زنده بشه .
فلورا اندکی درنگ کرد و پرسید :
- یک در صد هم احتمال نمی دی که شاید ...
romangram.com | @romangram_com