#درنده_ولارینال_پارت_447


بریان اخم کرد و میان کلامش پرید :

- دیوونه شدی ؟ هیچ مرده ای دوباره زنده نمیشه .

- تو آدریان رو کشتی ... و دیدی که دوباره چشم باز کرد .

بریان پاسخ داد :

- اون یه جور حیله بود ... نمی دونم چجوری ... اما ... دفعه دوم مطمئنم که مرد .

سپس روی صندلی مشاور نشست و به فکر فرو رفت . هنوز توجیهی برای چشم گشودن آدریان نیافته بود . با خودش می گفت شاید تیرش درست عمل نکرده بود اما تغییر ناگهانی هوا و زمین و آفتاب احتمالاتش را نقض می کرد . نه می دانست چه رخ داده است و نه احتمالی برای آن داشت . اگر زمستان با مرگ آدریان تمام می شد چرا پس از مردن نهایی اش زمستان سخت تر شده بود ؟ حالا حتی تردید داشت که با مرگ آیدن هم زمستان به پایان برسد . در افکارش غرق بود که صدای شیپور سلطنتی به گوشش رسید . فلورا با اضطراب گفت :

- یعنی برگشته ؟

بریان به سمت پنجره دوید . خودش بود . آیدن سوار بر اسب دورگه طلایی رنگی که یالهای سپیدش می درخشید . بریان چشمانش را تنگ کرد . آیدن تغییر کرده بود . سر گرداند و رو به فلورا گفت :

- آدریانی درکار نیست اما آیدن ... امیدوارم حدسم دربارش صحیح نباشه .

فلورا گفت :

- چی ؟

بریان بی انکه پاسخ دهد از قصر خارج شد . آیدن همچنان سوار بر اسب به سمت پله های قصر می آمد . موهای تیره اش بیش از پیش به هم ریخته بود و صورتش حالا بی رنگ و سرد به نظر می رسید . روی پیراهنش رد خون خشک سرخ و چند قطره نقره فام دیده می شد و چشمانش .. چشمانش می درخشید . با رگه های سبز براق در میان سرخی مطلق . دور ناخن های سنگی و سپیدش را حاله ای کبود رنگ گرفته بود و برجستگی آرواره ها و دندان نیشش از زیر لبهایش مشخص بود . بریان با هراس گفت :

- وای ... اون تکمیلش کرده !

فلورا پشت سر بریان ایستاد به آیدن که به تندیسی هیولایی بدل شده بود ، زل زد . آیدن از اسب پایین پرید و آن را به یکی از سربازان سپرد . سرباز با ترس و لرز طنابی دور گردن اسب انداخت و از آیدن فاصله گرفت . آیدن شنل سفری اش را باز کرد و انداخت و از پله ها بالارفت . بریان که همچنان مات و مبهوت مانده بود با دیدن او تعظیم کرد و گفت :

- خوش برگشتین سرورم .


romangram.com | @romangram_com