#درنده_ولارینال_پارت_403


- یعنی تو مطمئنی ازش لذت نبرده ... من اینا رو خوب میشناسم آیدن .. اگه پیراهن سلطنتیش کثیف نمی شد اون اولین نفری بود که الویس رو تکه تکه می کرد .

آیدن به رزالین نگریست که با چشمانی اشکبار به مسیر رو به رو چشم دوخته بود . گاری او را جلوتر از همه لشگر می بردند و کجاوه آیدن را اندکی پس از او . بریان فریاد زد :

- برگشت با شکوهمون به ولارینال رو تماشا کن رزالین . _ سپس رو به یکی از صف های لشکر کرد و ادامه داد _ بکوبین .

صدای طبل و شیپور جنگ ناگهان همه فضا را در بر گرفت . حدود صد نفر یک زمان نوای فاتحانه ای را با طبل و شیپور سر داده بودند . غریو موسیقیایی ای که قلب طرف مقابل را سست می کرد . لشگر نیز همگام با این نوا به سمت دروازه ولارینال به را افتاد . آین بی حال شد . تکان های کجاوه و سوز سرد زمستانی و صدای طبل ها ته دلش را سست می کرد . درست حس و حال یک بازیچه کودکانه را داشت که اختیاری روی کنش ها و واکنش هایش ندارد . نگاهش را به رزالین دوخت که از ناخن های کنده شده پایش خون می چکید و گاه روی برفها می ریخت .

لشگر همچنان پیش می رفت و بر طبل می کوبید . گروهی متحد و بزرگ از موجوداتی که بعید بود شکست بخورند .

* * *

لشگر بزرگ استورن ها را از دور می دید که به سمت دروازه پیش می آیند . صدای کرنا و بوق و طبلشان هم کم و بیش به گوش می رسید . نمی توانست درست ببیند که پیش قراول لشگر چه چیزی در حال حرکت است . با خود اندیشید شاید منجنیق باشد اما شباهتی به منجنیق نداشت . از قلعه پایین امد . ذهنش درگیر این انبوه لشگریانی بود که برای غارت ولارینال می امدند. نگران شد . باید برای مخفی کردن لایسا و بچه ها می رفت . در ذهن دنبال مکانی برای خفا می گشت که به غذا و آب دسترسی داشته باشد . تمام وجودش ناگهان لرزید . آب ...

اگر سیاهپوش هم این صدا را شنیده و لشکر را دیده بود ، حتما برای مسموم کردن آب می رفت . روی اسبش پرید و با نهایت سرعت راه مخزن آب را در پیش گرفت . هر لحظه که می گذشت بیشتر نگران می شد . اسبش را هی زد :

- یالا ... سریع تر ... باید قبل از اون به مخزن برسیم... یالا .. سریعتر ..

عرق سردی از شدت اضطراب روی پیشانی پادریک نشست . با استرس فریاد زد :

- تند تر برو ... یالا ...

بالاخره به مخزن رسیده بود . با عجله از اسب پایین پرید و وارد تونل شد . حدسش غلط نبود . شمشیر کشید و فریاد زد :

- نزدیک آب بشی می کشمت سیاهپوش .

سیاهپوش که در چند قدمی مخزن اصلی آب بود ، گفت :

- فقط می خوام جریان آب رو باز کنم .


romangram.com | @romangram_com