#درنده_ولارینال_پارت_402

- من این تشریفات رو نمی خوام بریان . اونم وقتی توسط اینا حمل میشه نه حیوانات .

بریان گفت :

- سرورم ... اینا افتخار می کنن ... در ضمن ... اینجوری امنیتت بیشتره ... بهم اعتماد کن ...

- ما داریم میریم بجنگیم بریان ... نمی خوایم بریم مهمونی سلطنتی .

- نه آیدن .. ما نمی ریم که بجنگیم ... شهر بدون هیچ تیغ کشی ای به تصرف ما در میاد . به من اعتماد کن . خواهش می کنم .. بذار زمستون رو تمومش کنیم ... ما پیروز این جنگیم .. اگه مثل دفعه قبل اعتمادت رو ازم بر نداری ..

آیدن می خواست باز بحث کند اما می دانست فایده ای ندارد . درون کجاوه نشست . شش استورن آن را بالابردند و به سمت لشگر حرکت کردند . لشگریان با دیدن او فریاد و هورایی کشیدند . بریان فریاد زد :

- اون گاری رو بیارین .

آیدن سر گرداند . همه وجودش ناگهان سرد شد . ستون بلندی روی یک گاری که توسط سه اسب حمل می شد قرار داشت . ستون چوبی کلفت و بلندی که رزالین به ان بسته شده بود . زنده اما خون آلود و زخمی . قلب آیدن سست شد . رزالین به او نگریست . خون از روی چانه رزالین روی زمین چکید . آیدن بی حال تر از انی بود که چیزی بگوید . بریان رو به رزالین گفت :

- همونجا باش و تماشا کن رزالین که مردمت چطور راه رو تا قصر برای ما باز می کنن ... اونجا باش و ببین که پادشاهت برات چی کار می کنه .. شرط می بندم اصلا براش اهمیتی نداره توی چه وضعی هستی .

آیدن نگاهش را از رزالین برداشت . بریان به او نزدیک شد و گفت :

- خودت رو نباز آیدن ... فراموش نکن که همینا بودن که الویس و رز و راجر رو تکه تکه کردن .

آیدن با دندان قروچه پاسخ داد :

- و تو هم چقدر که دنبال انتقام الویسی ... نگو که نیتت اینه .

بریان گفت :

- چه فرقی می کنه نیتم چیه ... نتیجه نیت هر دومون اینه .

- رزالین تو مرگ الویس کاره ای نبوده .

romangram.com | @romangram_com