#درنده_ولارینال_پارت_401
- از چی ؟
- راد رو دستگیر کردن .. هم نوعانش ... معلوم نیست چه بلایی سرش بیارن ... سانتور ها قوانین خودشون رو دارن آیدن .
- و تو برای نجاتش نرفتی ؟
- من اون موقع نبودم آیدن ... وقتی برگشتم سالار اینو گفت .
- سالار ؟
بریان گفت :
- به پیشنهاد تئون ... در حالی که نابینا بود توی جنگل گرگ نماها رهاش کردم ... و امشب بدر کامله !
همه وجود آیدن در هم پیچید . ترجیح داد اصلا درباره سرنوشت سالار فکر نکند . این همه بی رحمی در قبال یک خیانتکار به نظر عادلانه می امد اما سرنوشت مبهم راد غیر قابل چشم پوشی بود . آیدن سعی کرد خودش را قانع کند که جنگ همیشه تلفاتی دارد . سعی کرد به خود بقبولاند که وقتی توانسته مرگ الویس را تحمل کند، این اتفاقات او را از پای در نخواهد اورد . ترجیح می داد اصلا فکر نکند . به هیچ چیز حتی به وعده گرم و آفتابی ای که بریان می داد . حتی در ذهنش این حقیقت را هم پس می زد که برای تصاحب تخت آدریان می رود . تنها چیزی که به ان می اندیشید پایان جنگ بود . بریان او را از افکارش بیرون آورد :
- شما با کجاوه وارد شهر میشین ...
آیدن اندکی درنگ کرد و پرسید :
- کالسکه ؟
بریان از اسب به زیر آمد و آیدن را با خودش همراه کرد و پشت چادر بزرگی برد . شش استورن درشت اندام کجاوه یخساز و آذین شده به نقره و جواهرات و طلا را روی دوش داشتند و با دیدن ایدن آن را روی زمین گذاشتند . آیدن معترضانه گفت :
- می خوای مثل زنهای باردار این تو بشینم؟!
بریان پاسخ داد :
- آیدن تو یه پادشاهی ... تشریفات باید دربارت رعایت بشه .
romangram.com | @romangram_com