#درنده_ولارینال_پارت_398

سپس از کنار قفسش گذشت و از بریان پرسید :

- اینو کی آورد ؟

- آیسار ...

آیدن ادامه نداد . از شنیدن این نام هم همانقدر منزجر می شد . صدای موسیقی شاد تمام فضا را در بر گرفته بود . استورن ها چنان می رقصیدند و می نوشیدند که گویی هم الان پیروز مبارزه فردایند . گرچه با توجه به آنچه که بریان گفته بود ، شاید مبارزه ای در نمی افتاد . آیدن رو به بریان گفت :

- من می رم بخوابم .

بریان گفت :

- مردم می خوان ببیننت .

- من خیلی خسته ام بریان ... خیلی بیشتر از اونچه که فکر کنی .

- دست کم بمون و از برف لذت ببر .... شاید دیگه هیچ وقت اینجوری زمستون نشه .

آیدن چند لحظه به بریان زل زد و سپس بی انکه چیزی بگوید وارد چادرش شد و روی تخت خوابش دراز کشید . ذهنش اما انقدر مشغول بود که خواب تقریبا ناممکن می نمود . صدای ساز و دهل و آواز هنوز می رسید و افکار درهمش را در هم تر می کرد . کاش می توانست به این آشفتگی غلبه کند . گه گاه به این اندیشه های مشوش ، تصاویری از آنچه در اغما دیده بود ، اضافه می شد . اون تصاویر و احساساتی که پس از ان داشت . احساس نقصی که نیاز به تکامل داشت .

* * *

از سرما و سوز زمستانی اندکی کاسته شده بود . چیزی به رسیدنشان به قصر نمانده بود . آلنا به تپه رو به روییشان اشاره کرد و گفت :

- اون طرف کمپ بریانه .

آدریان درحالی که اسب تکشاخش را نوازش می کرد ، پاسخ داد :

- ما از اون راه نمی ریم .

تارا از حیوان عجیب کوتاه قدش که بیشتر شبیه به یک آهوی چاق بود ، پیاده شد و گفت :

romangram.com | @romangram_com